<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591</id><updated>2011-04-22T05:52:35.188+04:30</updated><title type='text'>هستي خانم</title><subtitle type='html'>all about sex with hasti (persian sex)</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hastisexy.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>17</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-106209042528738166</id><published>2003-08-28T21:37:00.000+04:30</published><updated>2003-08-28T21:38:58.986+04:30</updated><title type='text'>كيارش</title><content type='html'>&lt;img src=http://hyperphoto.photoloft.com/view/exportImage.asp?s=cano&amp;i=11020033&amp;w=142&amp;h=212&gt;&lt;br /&gt;سلام من اومـــــــــدم، خوبيد. دلم براتون يه ذره شده بود واي كه مردم از بس ننوشتم راستش يه كم هم تنبلي خودم بود امروز 2 ساعت روش وقت گذاشتم بلاگم فعلا درست شد اگه مشكلي پيش نياد.&lt;br /&gt;خلاصه دوستاي خوبم  سعي كردم همه چيز رو مرتب كنم و از اين آشفتگي درش بيارم. نمي دونم نتيجه چي شد به هر حال منو باخبر كنيد تا يه حالي بهتون بدم.&lt;br /&gt;با يكي دو تا از دوستان يه بلاگ گروهي داريم كه فعلا از كون گشادي دوستان فقط هستي خانم اونجا مي نويسه. اميدوارم زودتر سه كافاشونو جمع و جور كنن و مطلب بدن وگرنه از همين جا تهديد مي كنم كه ديگه مطلب اونجا نمي ذارم(چقدر ازم حساب مي برن!!!). حتما اونجا هم يه سري بزنيد كه لوگوشو گذاشتم براتون. هر كسي هم اسمش از قلم افتاده و تو لينكها نيومده حتما با ايميل به hasti236@yahoo.com خبر بده و موضوع رو هم لينك بذاره تا حتما اين كار رو بكنم.(هووو منحرف منظروم اين بود كه لينكشو اضافه كنم). و دوستاني هم كه دوست داشتن لوگو خوشگل هستي خانم رو اضافه كنن.&lt;br /&gt;قبل از اين كه داستانم رو شروع كنم بايد ازتون تشكر كنم كه منو تنها نذاشتيد .لطفاً دوستانتون رو هم خبر كنيد(چقدر تحويل!!!).&lt;br /&gt;ماجراي اين بارم برمي گرده به دي ماه سال پي تولد يكي از دوستام(كيارش)... فكر كنم 26 دي ماه بود كه همگي دعوت شديم به تولد دوست پسرم خير سرش همه دوستامو هم دعوت كرده بود منم از اونجايي كه مي خواستم يه ذره حالشو بگيرم به دوستام گفتن هر چند نفر كه دوست دارن بيارن  تا حسابي تو خرج بيوفته منم منم نكنه و چون غذا رو بيرون سفارش داده بودن مي دونستم كه حسابي حالش گرفته مي شه.&lt;br /&gt;از اونجايي كه به ظاهر (و البته در باطن) دختر مثبتي هستم مامان كيارش من رو نهار دعوت كرد و خواهش فرمود كه ناهار هم اونجا باشم بعد از كلي كلاس گذاشتن قبول كردم ساعت 11 بود كه كارم تو آرايشگاه تموم شد و راهي خونه كيرش( ببخشيد كيارش) تا لباسهامو كيارش برام بياره تو و جاي ماشين رو عوض كنه   منم با راهنمايي خواهر كيارش رفتم تو و ديدم پدر محترمه هم تشريف دارن ... عجب باباي كوني داشت جلو زنش چنان گوشة لب منو بوسيد كه اثر روژم روي لبش موند منم زود احوالپرسي رو تموم كردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض كنم و منتظر كيارش شدم وقتي اومد تو اتاق كمكم كرد تا لباسامو عوض كنه(بهونه بود...) خلاصه وقتي لباس پوشيدم و مي خواستم برم بيرون كيارش گفت :« هستي جان بعد از ناهار هر وقت صدات كردم بيا بالا آخه مامان و خواهرم مي خوان برن آرايشگاه و بابا هم عادت داره بعد از ناهار چرت بزنه.» منم با خنده گفتم:« باشه، ولي فكر نمي كنم امروز بابات بخواد بخوابه» ناهار رو با هم خورديم ، در حين ناهار نمي دونيد چند بار تلفن داشتم ديگه حسابي عصبي شده بودم همه مي خواستن آمار بدن كه چند نفري مي يان راستش كيارش با من و دوستام كلا دقيقا 36  نفر رو دعوت كرده بود ولي اين طور كه من حساب مي كردم نزديك به 73 نفر مي شديم. &lt;br /&gt;ناهار رو كه خورديم باباي كونيش شروع كرد با من بحث كردن از همه جا حرف كشيد وسط تا اين كه  خواهر كيارش رفت آرايشگاه و مامانش خونه موند (فكر كنم فهميد دودول آقاي پدر ياد هندوستان كرده ) وقتي اين طور شد يه كم خيالم راحت شد و كيارش هم تا فهميد رفت بالا و با صداي بلند گفت:« هستي جون بيا بالا مي خوام برات گيتار بزنم» منم معذرت خواهي كردم و رفتم طبقه بالا... صداي گيتار كيارش رو مي شد شنيد به محض اين كه از در اتاق رفتم تو كيارش در رو پشت سرم بست و با تعجب ديدم كه صداي نوار بوده و تمريناش رو ضبط كرده، كيارش هم از پشت محكم بغلم كرد و گفت: «هستي دلم براي لبات يه ذره شده». منم سريع گفتم : « بيخود حوصله دوباره آرايش كردن رو ندارم»، و بعد هم با يه لحن مظلومانه اي گفتم: «كيارش جون هستي بي خيال شو» گفت:« دختر خجالت بكش مگه تو بلد نيستي خودتو آرايش كني خوب ديگه بحث بي بحث تا ساعت 6 بعد از ظهر كلي وقت داريم».&lt;br /&gt;-	« تو خجالت بكش مامان و بابات پائين نشستن و تو اين بالا واسه خودت حال مي كني»&lt;br /&gt;-	«با بابام راحتم بهش گفتم كه كار دارم و به مامان هم گفتم مي خوام با هستي حرف بزنم مزاحمم نشيد»&lt;br /&gt;خلاصه به هر طريقي بود كيارش راضيم كرد كه موقعيتش رو درك كنم و معتقد بود كه بهترين هديه تولد براش اينه كه يه خلوت درست و حسابي داشته باشه اونم 3 ساعت. منم ازش قول گرفتم كه نخواد دراز بكشم چون حوصله مرتب كردن مو رو ندارم و اونم قبول كرد.&lt;br /&gt;چشمتون روز بد نبينه آدم مگه چقدر توان داره 3 ساعت اونم يا روي صندلي يا سر پا. ولي خيلي حال كردم آخه تا حالا موقعيت اين مدليشو تجربه نكرده بودم كيارش هم زود نوار رو زد اولش كه زود تموم نشه.&lt;br /&gt;منم نشستم روي مبل و كيارش با يه لب كوچولو شروع كرد واقعا تبحر خاصي داشت اصلا لبامو محكم نمي بوسيد يه كاري مي كرد كه دلم مي خواست لبامو گاز بگيره ولي اون اين كار رو نمي كرد.&lt;br /&gt;خيلي آروم زبونشو مي كشيد روي لبام و گاهي اوقات هم مي يومد سمت چونم و يه گاز كوچولو از چونم مي گرفت كيارش تو يه چشم بهم زدن لباساشو در آورد و با يه شلوارك جلوم وايستاد و بد هم لباساي منو در آوردن البته از اونجايي كه يه بلوز كشي تنم بود خيلي  راحت در مي يومد و سوتينم هم از جلو باز مي شد خلاصه كلي خوش به حالش شد و بعد از اين كه سوتينم رو در آورد شروع كرد به خودن سينه هام با چنان ولعي مي خورد كه يه لحظه فكر كردم اين بچه حتي وقتي شيرخواره بوده از سينه مامان جونش شير نخورده وقتي نگاه منو ديد خودش خندش گرفت و گقت:« هستي به جون خودم دارم مي ميرم از شق درد اگه امروز هم جور نمي شد حتما يه جا رو گير مي آوردم تا با هم بريم اونجا و آروم دست منو كه كنار صورتش بود بوسيد. &lt;br /&gt;و بهد هم بلند كردم و ازم خواست بايستم منم همون كاري كه مي خواست رو انجام دادم راستش يه كم دلم براش سوخت. و همون طور كه ازم لب مي گرفت دستاش آروم از روي سينم اومد روي پهلوهام و بعد هم رفت سراغ زيپ شلوارم كه از بغل باز مي شد و شلوارمو زيپشو باز كرد چون شلوارم نخي بود خيلي راحت از تنم جدا شد منم براي اين كه لباس زيرم معلوم نشه يه شورت نيمه سفيد پوشيده بود. همون طور كه بدنمو لمس مي كرد منو برد طرف ميز تحريرش و منو نشوند روي ميز و ازم خواست پامو بذارم روي لبه صندلي كه يه كم بالاتر باشه و خودش خيلي سريع روي زانوهاش نشست و سرشو گذاشت وسط پام اولي با دست يه كم باهام ور رفت حسابي تحريك شده بودم و تمام بدنم درد مي كرد از طرفي هم اصلا به كيارش دسترسي نداشتم وقتي كيارش حالمو ديد موقعيتش رو يه كم عوض كرد و دستشو آورد طرف دهنم منم انگشتشو كردم تو دهنم و با انگشت وسطش مشغول شدم كه مي دونستم خيلي دست داره و اونم با نوك زبونش  چوچولمو مي لرزوند. هم برام لذت بخش بود و هم اينكه خيلي خسته شده بود. &lt;br /&gt;بعد از اين كه كيارش حسابي تحريكم كرد بلند شد و روبروم ايستاد و شروع كرد لب گرفتن منم  با دستم شلواركش رو كشيد پائين و خودش كمك كرد و چون كيارش خان معتقداً كه شرت اذيتشون مي كنه با پائين كشيدن شلواركش كيرش انگار از قفس آزاد شده بود، منم  با كيرش  ور مي رفتم خلاصه بعد از نيم ساعت كيارش خان حالش جا اومد و به قول يكي از دوستام مجبور شد از دستمال كاغذي استفاده كنه. وقتي هر دومون خسته و نالان نشستيم روي كاناپه من سرمو گذاشتم روي سينه كيارش و نوك سينشو بوسيدم  اونم ازم تشكر كرد و همون طور كه سرم روي سينش بود سرمو بوسيد در همون حين بود كه صداي در اومد و بابا جان كيارش گفت: «كيارش يه دقيقه بيا اونم سريع زير پيرهنش رو پوشيد و رفت جلوي در خيلي جالب بود باباش وقتي ديدش گفت خسته نباشي !!!! (اي باباها يه ذره با پسراتون دوست باشيد به خدا خودتون هم بي نصيب نمي شيد يه موقع ديديد خودتون احتياج داشتيد و خانم محترمه در دسترس نبود).&lt;br /&gt;وقتي كيارش اومد گفت مامان ميگه بيايد چاي بخوريد بابا اومده بود كه اگه ما نمي ريم پائين برامون بياره و منتظر جواب من شد. منم گفتم بريم پائين بهتره... &lt;br /&gt;و لباسامو پوشيدم كيارش هم رفت كيفم رو آورد و آرايشم رو مرتب كردم و رفتيم پائين.... خلاصه خيلي بهمون خوش گذشت مخصوصا وقتي بچه ها اومدن يه سري هاشون نتتونسته بودم همراه بيارن و فقط با دوست پسراشون بودن ولي باز هم كلي زياد شديم باباي كيارش كه چيزي نفهميد مدام با رستوران در تماس بود در نهايت البته زياد نشديم 68 نفر شديم و كلي حال كرديم مخصوصا وقتي با باباي كيارش رقصيدم!!عجب باباي باحالي داشت خدا به آدم از اين باباها بده به قول دوست جونم نيتشون فقط خيرخواهانه هستش...&lt;br /&gt;ــ&lt;br /&gt;حال كرديد؟؟؟؟؟ خوشتون اومد؟؟؟  مي خواستم دو قسمتيش كنم تا خسته نشيد ولي بايد جبران اين همه ننوشتن رو مي كردم به هر حال اگه خسته شديد ببخشيد زنگ بزنيد به gf تون و يه كم با هم tele sexكنيد خستگيتون در مي ره ...&lt;br /&gt;&lt;b&gt; هستي دوستتون داره هوارتا&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-106209042528738166?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/106209042528738166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/106209042528738166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_08_24_archive.html#106209042528738166' title='كيارش'/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-106206792487346637</id><published>2003-08-28T15:22:00.000+04:30</published><updated>2003-08-28T15:22:04.736+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دارم سعی می کنم تا اینجا رو سامانی بهش بدم خیلی زود می نویسم براتون فدای شما هستی &lt;br /&gt;&lt;!-- &lt;WebLogID&gt;heemhnvlqdhijec&lt;/WebLogID&gt; --&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-106206792487346637?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/106206792487346637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/106206792487346637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_08_24_archive.html#106206792487346637' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-106164134535913069</id><published>2003-08-23T16:52:00.000+04:30</published><updated>2003-08-28T14:43:02.516+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام اومدم بگم به بلاگ جدیدم سر بزنید یه هوا خوشحالم کنید اینم آدرسش http://harfhayema.blogspot.com و اینم لوگوی خوشگلش &lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://harfhayema.blogspot.com;"&gt;&lt;img src="http://hyperphoto.photoloft.com/view/exportImage.asp?s=cano&amp;i=11019879&amp;w=99&amp;h=44;" border="1" width="88" height="31" alt="" style="border: 1px solid #000000"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-106164134535913069?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/106164134535913069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/106164134535913069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_08_17_archive.html#106164134535913069' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105914447000616611</id><published>2003-07-25T19:17:00.000+04:30</published><updated>2003-07-25T19:17:49.990+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;درد و دل &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;«دلم لك زده بود براي يه سكس درست و حسابي، نمي دونستم چيكار كنم، دلم مي خواست به مجيدخبر بدم، آخه خونه هيچ كسي نبود... ضبط رو روشن كردم ولي آهنگ sexy lady حالمو بيشتر گرفت... خدايا آخه من چي كار كنم، من نياز دارم، من بايد اين نيازمو برطرف كنم، ولي چه جوري؟؟؟ تو اين مملكت لعنتي اصلا هيچ كاري نمي شه كرد بابا تن و وجود مال خودمه مي خوام اصلا نابودش كنم به كسي چه ربطي داره؟&lt;br /&gt;تا حالا فقط با يه نفر بودم و كنارش خوابيده بودم  كه اونم عزيزترين فرد زندگيم بود اينقدر دوستش داشتم كه هر كاري مي خواست براش انجام مي دادم  ولي اون روز هم از مجيد خبري نبود... از خود ارضايي مي ترسيدم، نمي دونم چرا ولي تا حالا اين كار رو نكرده بودم شاد چون هميشه وقتي نياز داشتم، اين نياز توسط مجيد برطرف مي شد...&lt;br /&gt;تا ظهر صبر كردم وقتي ديدم از مجيد خبري نشد به اين نتيجه رسيدم كه خودم دست به كار شم، كارت ماهواره رو تو دستگاه گذاشتم و دستگاه رو روشن كردم، اولين كانالي كه انتخاب كردم كانال XXL بود كه فهميدم فقط شبها برنامه داره، رفتم روي كانال sex view، 15 دقيقه اي نگاه كردم كه مدام تبليغات زن هاي سكسي بود و اينقدر شماره روي صفحه بود كه اعصابمو خرد كرد... يه كم كه گذشت يه كليپ پخش كرد كه دو تا دختر همديگر رو ارضا مي كردن و يكي از دوستانشون هم از كنار داشت اين صحنه رو مي ديد و با خودش مشغول بود... وقتي اون شخص سوم رو ديدم سعي كردم يه كم حركاتش رو دقت كنم تا ببينم چي كار مي كنه و ياد بگيرم، ناخودآگاه چشمامو بستم و وجود مجيد رو كنار خودم حس كردم دستم رو بردم طرف  سينه هام ولي سوتينم خيلي محكم بود و نمي تونستم خوب نوكشون رو پيدا كنم دكمه هاي لباسمو باز كردم و بعد بند هاي سوتينم رو آزاد كردم بعد از 5 دقيقه هر كدوم از لباسهام به طرفي پرت شده و بود و دستم هم روي نوك سينه هام بود با چنان هيجاني نوكشو رو لمس مي كردم كه خودم هم تعجب كرده بود و همين طور هم چشمم رو دوختم به تلويزيون، يكي از دستام رو گذاشتم وسط پام تمام بدنم يخ كرده بود، وسط پام هم خيس بود راستش مي خواستم براي اولين بار كنجكاوي كنم و تمام اعضاي بدنم رو بشناسم، ولي نمي تونستم از جام بلند بشم، چشمم مدام دنبال اون كليپ بود با اينكه اولين بار نبود فيلم هاي سكسي مي ديدم و به كررات ديده بودم...&lt;br /&gt;دستي رو كه وسط پام بود حركتش دادم، واقعا لذت مي بردم هم از لمس بدنم هم از اين كه محتاج كسي نيستم، فهميده بودم نقاط حساس بدنم كجاست، تصميم گرفتم ظاهرش رو هم ببينم ... . &lt;br /&gt;ميز رو برداشتم و درست در راستاي كاناپه گذاشتمش و دوربين فيلمبرداريم رو هم گذاشتم روش و تنظيمش كردم و زوم كردم روي خودم... .&lt;br /&gt;چشمامو بستم و دستم رو روي تمام قسمت هاي بدنم حركت مي دادم، نقطه اي رو كه بعداً فهميدم بهش مي گن چوچوله خيلي حس خوبي رو بهم القا مي كرد فكر كنم 10 دقيقه اي طول كشيد تا احساس كردم هيچ نيرويي تو بدنم نمونده، بعد كه فيلم رو نگاه كردم خيلي چيزها ياد گرفتم....»&lt;br /&gt;نمي دونم شما با خوندن اين مطلب چه حسي بهتون دست داد. ولي من نظر خودم رو براتون مي نويسم:&lt;br /&gt;1-	لعنت به اين وضع مملكت كه دخترها و پسرهاش مجبوراً براي ارضاي روحي و جنسي خودشون اينقدر عذاب بكشن ، داشتن سكس هر دو هفته يكبار از طرف پزشكها امري ضروري ذكر شده تا راهي باشه براي دفع سموم از بدن ولي حالا من و شما مجبوريم  تو تنهايي هامون اين نيازمون رو براورده كنيم.&lt;br /&gt;2-	انجام عمل خودارضايي چه براي دختر و چه براي پسر به نظر من مي تونه توي سكس هاي دو نفره خيلي كمكشون كنه و مي تونن خيلي از قسمتهاي بدنشون رو بشناسن.&lt;br /&gt;3-	هيچ وقت از سكس هاتون فيلم نگيريد چون مثل اين دوست جون من اگه يادتون بره فيلم رو نابود كنيد يا پاكش كنيده بيچاره مي شيد و يه لنگتون مي ره شرق و يكي غرب ، اگر هم پسر باشيد كه هيچ چي كير مباركتون رو عمامه مي كنن دور سرتون و اينم به بركت وجود اخوندهاي ... هستش.&lt;br /&gt;4-	چون بحث يه كم غمناك انگيز بود يه جك هم مي گم حالتون جا بياد:&lt;br /&gt;يه شب يه مرده داشته با تاكسي بر ميگشته خونه  و تمام طول راه با خودش مي گفته:&lt;br /&gt;آخيش الان مي رسم خونه  شورت زنمو در مي يارم&lt;br /&gt;آخيش الان مي رسم خونه  شورت زنمو در مي يارم&lt;br /&gt;بغليش مي گه: مرد چقدر بي غيرتي اين حرفها چيه بلند بلند مي زني؟&lt;br /&gt;مي گه آخه مي دوني چيه صبح زود كه مي رفتم سر كار هوا تاريك بود اشتباهي شورت زنمو پام كردم..!!!!!!!&lt;br /&gt;نظرتون رو برام بنويسين ولي تو كامنت نه چون مشكل داره فعلا با ايميلم باهام تماس بگيرين تا درستش كنم... ديروز يكي از بچه ها پي ام داده بود كه hit تو اومده پائين و داري شكست مي خوري!!همين جا بايد بگم من اون موقعي شكست مي خورم كه ديگه نتونم بنويسم پس من احساس شكست نمي كنم..&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دوستتون دارم هوارتااااااا مواظب خودتون و  سه كافاتون باشيد ...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105914447000616611?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105914447000616611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105914447000616611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105914447000616611' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105890397801028140</id><published>2003-07-23T00:29:00.000+04:30</published><updated>2003-07-23T00:29:37.766+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt; كشتم خودمو تا درست شد&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام واي كه دلم براي نوشتن يه ذره شده بود، بالاخره با بدبختي يه جوري فعلا اين جا رو راه انداختم چون حجم بلاگ خيلي زياد شده بود مجبور شدم يه سري از عكس ها و مطالب رو پاك كنم ولي بقيه رو دوباره گذاشتم آرشيو رو هم زود درست مي كنم... &lt;br /&gt;با اين كه از دست همتون دل خورم ولي بازم مي نويسم.من مطلب ننوشته بودم شما نبايد يه سر به من بزنيد. ولي مهم نيست... تو اين مدت يه مسافرت رفتم كه اصلا بهم خوش نگذشت و زود برگشتم براي همين هم اصلا در مورد اتفاقات اونجا نمي نويسم.  و اون آقا يا خانمي هم كه فكر مي كنه خيلي اطلاعات داره و مثلا اسم منو فاش كرده فقط ازش مي خوام كه اينو ثابت كنه همين!! كاش پسر بودم اونوقت يه ...... نمي خوام تهديد كنم عمل مي كنم ...&lt;br /&gt; اما اين بار مي خوام در مورد هم جنس بازي براتون بنويسم اونم سه نفره ...&lt;br /&gt;فكر كنم تابستون پارسال بود كه تصميم گرفتم برم مطب دندان پزشكي يكي از دوستام از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون علاوه بر دندونم همه جام هم درد مي كرد اين دوست دندون پزشكم هم خيلي دختر باحالي بود، منم تصميم گرفتم با يكي از دوستام به اسم ليلا برم كه اون موقع تازه با هم آشنا شديم اونم بد جور تنش مي خاريد و بايد بگم كه خيلي هم حشري بود ...&lt;br /&gt;خلاصه اون روز  صبح من و ليلا به سمت مطب حركت كرديم و از شانس بسيار خوب ما كه گير كرده تو كون خر 2 نفر قبل از ما اونجا بودن خلاصه منتظر شديم كه اونها كارشون انجام بشه و بعد به خانم منشي گفتم كه به خانم دكتر(سميرا) بگيد كه هستي اومده . بعد از اين كه منشي تشريف برد تو  خود سميرا اومد بيرون و از ما استقبال كرد منم ليلا رو بهش معرفي كردم و يه چشمك بهش زدم و گفتم سميرا جون حال ما دو تا اصلا خوب نيست عزيزم زود باش خوبمون كن اونم خنديد و به خانم منشي گفت كه شما مي تونيد بريد چون من ديگه مريض نمي بينم و بعد از اين كه به دوستام رسيدگي كردم با هم مي خوايم بريم بيرون... من و ليلا و سميرا با هم رفتيم تو و مشغول صحبت شديم كه خانم منشي در زد و بعد خداحافظي كرد و رفت. قبل از سميرا من رفتم خوابيدم رو صندلي و سميرا هم مثلا مشغول شد منم بهش گفتم سميرا جون حال دندونام نگاشون كردي خوب شد برو برس به بقيه جاها و با خنده ليلا رو نگاه كرد ، منم گفتم از خودمونِ ... سميرا هم بدون معطلي شروع كرد به لب گرفتن از من واي نمي دونيد چقدر با حال لب مي گرفت فكر نمي كنم ديگه كسي پيدا بشه كه اون طوري لبام رو نوازش كنه... خيلي آروم لباش رو مي ماليد به لبام و با نوك زبونش روي لبام حركت مي كرد طفلي ليلا هم همين طوري ما رو نگاه مي كرد. سميرا كنار اتاقش يه تخت بيمارستاني داشت. آروم بلند شدم و بعد هردو لباسامونو در آورديم و از ليلا هم خواستيم به ما ملحق بشه و من رفتم طرفش و يه لب محكم ازش گرفتم ... دكمه هاي مانتوشو در آوردم و خودش بقيه لباساشو در آورد.&lt;br /&gt;من و سميرا هم لخت تو بغل هم مشغول عشق بازي بوديم يه لحظه احساس كردم يكي داره از روي شورتم بهشتم رو لمس مي كنه سرمو يه كم بلند كردم ديدم ليلا هم مشغول شده همون طور كه من دراز كشيده بودم سميرا نوك سينه هامو مي خورد و هر از گاهي يه گاز كوچولو ازشون مي گرفت و ليلا هم كم كم دستشو برد بود تو شرتم و كنار تخت ايستاده بود.. كنار تخت يه فايل بود كه مخصوص پرونده ها بود منم پام بلند كرده بودم و روي اون گذاشته بود كه ليلا ازم خواست پامو پائين بيارم تا شرتمو در بياره و منم اين كار رو كردم، ليلا سرش رو گذاشت لاي پام و شروع كرد ليسيدن دور تا دور بهشتم و از طرفي هم سميرا خيلي حشري شده بود يه كم كه گذشت من از شدت هيجان ديگه نمي تونستم پامو باز نگه دارم و پاهام مي لرزيد كه ليلا سريع با بند مانتوي خودش يكي از پاهامو بست به دستگيره فايل و اون يكي پامو هم با دستاش نگه داشت با تعجب نگاش كردم و گفتم ليلا !!!! &lt;br /&gt;اونم خنديد و گفت بذار اين مدليشو هم تجربه كنيم و سميرا هم استقبال كرد و گفت هستي منم الان اين پاتو مي بندم و سريع اين يكي پامو بست به پايه تخت ... طوري بود كه اصلا نمي تونستم پاهامو حركت بدم راستش خودمم بدم نمي يومد ..&lt;br /&gt;ليا اول با دستش شروع كرد به بازي كردن و آروم آروم نوازش دادن چوچولم چون مي دونست خيلي به اين كار حساسم ، سميرا هم اومد روي تخت و دو زانو نشست جولي صورت من و منم با دستم لاي پاشو باز كردم و شروع كردم به خوردن لباي كسش ولي چون خودم خيلي حالم بد شده بود اصلا نمي تونستم اونو خوب ارضا كنم. ليلا هم مدام زبونش رو فشار مي داد روي چوچولم تمام بدنم درد گرفته بود و ناله هام به داد تبديل شده بود و از طرفي هم خودم مسيرا رو با دست ارضا مي كردم فكر كنم اين حالتمون 1 ساعت و نيمي طول كشي هر سه تقريبا بي حال شده بوديم و نمي تونستيم تكون بخوريم... من همون طور روي تخت دراز كشيدم و بچه پاهامو باز كردن و سميرا هم خودشو به يونيت رسوند و روي صندلي دراز كشيد و ليلا هم دراز كشيد روي كاناپه تو اتاق طفلكي ليلا يلي از خودش مايه گذاشته بود ولي هر كاري مي كردم نمي تونستم از جام تكون بخورم اين بار سميرا انگار ذهن منو خونده باشه بلند شو د همون طور كه پاهاي ليلا روي زمين بود سرشو برد لاي پاي ليلا و مشغول شد و با دستاش هم سينه هاي ليلا رو مي ماليد منم مشغول تماشاي اون دو تا شدم نمي دونيد چقدر لذت داشت ...  سميرا از ليل خواست بلند بشه و هر دو تا ايستادند و سميرا همون طور كه باسن ليلا تو دستاش بود شروع كرد به لب گرفتن و بعد هم زير پاهاي ليلا نشست و پاهاشو باز كرد و شروع كرد با زبون لرزوندن چوچولة ليلا اونم سر سميرا رو محكم فشار مي داد و موهاشو مي كشيد. و بعد ليلا رفت سمت كاناپه و پشتشو كرد به سميرا و روي زانوهاش نشست ، سميرا هم با زبون دام مي رفت سراغ سوراخ كون ليلا و  انگشتشو مي كرد تو و بيرون مي آورد و يه كم كه گذشت با دو تا انگشت اين كار رو مي كرد انقدر ليلا رو تحريك كرد تا خودش از سميرا تشكر كرد اون دو تا كنار هم چنان همديگرو بغل كرده بودن كه آدم لذت مي برد ... راستش اينقدر خسته بودم كه نمي تونستم تكون بخورم هر سه همون طوري خوابيديم نمي دونم چقدر خوابيده بوديم كه با صداي زنگ  همراهم بيدار شدم و ديدم كه مامان جونم ميگه زود بيا خونه و مجبور شدم  بلند شم رفتم تو دستشويي  و بدنمو تميز كردم و بعد اون دو تا رو بيدار كردم واي كلي خنديديم طفلكي سميرا چنان گازي از اونجاش گرفتم كه مي گفت هستي تا يه هفته كبود بود خوب شوهر نداشت وگرنه بيچاره مي شد ...&lt;br /&gt;خاصه خيلي بهمون خوش گذشت. دفعه بعد ماجراي خودمو با شوهر دوستم و دوستم شيدا كه  تقريبا سه ماه پيش بود براتون تعريف مي كنم. دعا كنيد زودتر اينجا رو خوشگل كنم... در مورد لينك ها هم بايد بگم كه چون قالب اينجا به هم ريخته بود مجبور شدم از كپي كه قبلا گرفته بودم استفاده كنم از همه دوستام معذرت مي خوام ولي شما حتما بهشون سر بزنيد اينم لينكاشون...&lt;br /&gt;گايانه، نواربهداشتي، پويا، چوچولسرا  كه خيلي دوستش دارم، شوريده، داريوش كبير،پسر ايروني، سيب زميني كه داستاناي منو با اجازه خودم و با اسم خودم براتون مي ذاره و ... ببخشيد اگه كسي از قلم افتاد خوش باشيد.&lt;br /&gt;&lt;b&gt; هستي خيلي دوستتون داره &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105890397801028140?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105890397801028140'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105890397801028140'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105890397801028140' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889865797733601</id><published>2003-07-22T23:00:00.001+04:30</published><updated>2003-07-22T23:00:57.890+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام بابت تاخير معذرت آخه يه مسافرت دو روزه اتفاقي پيش اومد كه تازه رسيدم خيلي خسته شدم اصلاً حال نوشتن ندارم. فعلاً براتون يه عكس مي زارم يه كم بحاليد تا فردا شب ... خوش باشيد. &lt;br /&gt;&lt;b&gt; هستي دوستتون داره&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href="http://secure.photoloft.com/shoppl/storefront.asp?s=cano&amp;pid=default.asp&amp;dept_id=444&amp;u=1766553&amp;a=1350429&amp;i=10804373"&gt;&lt;img src=http://hyperphoto.photoloft.com/view/exportImage.asp?s=cano&amp;i=10804373&amp;w=212&amp;h=160&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889865797733601?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889865797733601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889865797733601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889865797733601' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889860660410534</id><published>2003-07-22T23:00:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T23:00:06.523+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;خسرو&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;سلام به همگيتون كه اينقدر ماه هستيد اينقدر از طرف شما ايميل و PM و كامنت داشتم كه هنوز نتونستم ايميل ها رو بخونم و جواب بدم فقط اميدوارم بتونم جبران اين همه محبت شما رو بكنم. اين نكته رو هم ذكر كنم كه آقا مهدي يه ايميل دوباره برام زده كه توش نوشته چه بچه با كلاس و درس خونيه!!! و گفته اگه به كسي توهين شده معذرت مي خوام ولي چون نمي خوام به اين حواشي ديگه بپردازم اون ايميل رو اينجا نمي گذارم. &lt;br /&gt;راستش ديگه خسته شدم از بس ننوشتم ديگه مي خوام بشم هستي خانم و باز هم داستانام رو بنويسم... اين خاطره رو يكي از بهترين دوستاي پسرم برام تعريف كرده ولي براي اين كه جذاب تر بشه من از زبون دختري كه نقش اصلي تو اين ماجرا داشته نقلش مي كنم. &lt;br /&gt;چند وقت پيش با يكي از دوستام داشتم چت مي كردم و براي فرداي اون روز قرار مي ذاشتيم كه با هم بريم خونه يكي از دوستاش و يه كم با هم خلوت كنيم (اونم چه خلوتي) بعد از اين كه گفت كجا مي ريم من ازش پرسيدم كه خسرو كسي هم اونجا هست و اون گفت : «آره راستش مي خواستم همين رو بهت بگم من يه دوست دارم كه چند وقتيه نامزد كرده ولي هر بار كه ميره طرف دختره اون طفره مي ره و مدام ازش دور ميشه ميگه از وقتي اينطوري شده حتي نمي تونم خودارضايي كنم و دچار مشكل شدم حالا ازت مي خوام كمكش كني.» من بيچاره هم هر كاري كردم كه نرم نشود گفتم اصلا نمي خوام با اين يارو دوستت حرف بزنم ولي چون خودمم دوست داشتم و دلم لك زده بود براي يه كير درست و حسابي گفتم من به شرطي مي يام كه وقتي دوستت مي خواد با من صحبت كنه يا من با اون حرف بزنم تو هم باشي و خسرو هم قبول كرد و با هم رفتيم منم كلي به خودم صفا دادم و حسابي به خودم رسيدم وقتي رسيديم من و خسرو رفتيم تو يه اتاق و در رو بستيم از انجايي كه دو تامون هم تشنه سكس بوديم بدون هيچ مقدمه اي شروع كرديم به لب گرفتن از اون لبايي كه سارا ياد سهيل داده بود و آروم آروم از لباي همديگه بوسهاي كوچولو مي كرديم خيلي مزه مي داد اين اولين باري بود كه با خسرو اينقدر راحت بودم... بعد از كمي خسرو لباساي منو در آورد و تا سينه هاي منو ديد چنان گازي ازش گرفت كه تا 1 هفته كبود بود واقعا وحشي شده بود مثل سگ كه گوشت رو گاز مي گيره نوك سينه هامو مي گرفت و سرش رو تكون مي داد و مي كشيد نوك سينه هام قرمز قرمز شده بود ... اون مدام دستش رو مي ذاشت روي چوچوله من و مي لرزوندش وقتي ديگه ناله هام تبديل به داد مي شد خسرو 5 دقيقه اي دست بر مي داشت و دوباره شروع مي كرد اون شروع كرد به ليسيدن بدن من و مدام بدنم رو مي ليسيد وقتي به نافم رسيد با خنده گفت عجب ناف سكسي داري و زبونش رو محكم فشار داد تو نافم و بعد رفت پائين اول لباي كسم رو مي خورد و گاز مي گرفت ... بعد از من خواست پاهام رو باز كنم و بزارمش روي تاج تخت دو طرف خسرو و منم اين كار رو كردم، خسرو هم محكم رانهاي منو گرفت تا من پامو نبندم با زبونش شرع كرد به خوردن چوچولة من.. من هم تمام بدنم مي لزريد و هر جور كه مي تونستم سعي كردم پاهامو باز نگه دارم و تمام ماهيچه هام درد گرفته بود و بدنم خيلي درد مي كرد خسرو هم ول نمي كرد ولي وقتي ديد من حالم خيلي بد شده ديگه چوچولمو ول كرد و خودش منو به پشت برگردوند و منم چون همه ماهيچه هام درد مي كرد نمي تونستم باسنم رو شل كنم خسرو هم نامردي نكرد 2-3 تا ضربه محكم چنان به باسنم زد كه من ناخودآگاه يه آخ بلند گفتم تقريبا از حال رفته بودم و اونم هر كاري دلش مي خواست مي كرد نزديك 30/1 كه گذشت خودش هم خيلي خسته شد و اومد خوابيد كنارم و منم سرم رو گذاشتم روي سينش ... فكر كنم يه نيم ساعتي همين طوري بوديم و اونم مدام كمر منو ماساژ مي داد و ازم مي پرسيد حالت خوبه؟ چيزي لازم نداري و من هم با سر جوابش رو مي دادم بعد بلند شدم خسرو هم مي خواست بشينه كه من نذاشتم و خوابوندمش ور تخت و خودم رفتم سراغ كيرش ... الحق كه خيلي با حال بود و آروم آروم بوسيدمش و با دستم هم پوست بيضه هاشو مي كشيدم. يه كم كه باهاش ور رفتم ريتم دستم رو تند كردم اونم ديگه به اوج لذت رسيده بود و من همون طور كه كيرشو مي ماليدم و هر 3-4 دقيقه اي صبر مي كرد و سينه هاشو مي خوردم و ازش لب مي گرفتم و دوباره شروع مي كردم بعد از اين كه آبش اومد و بلند شد كاندوم رو درآورد لباساي منو تنم كرد و گفت: خسته نيستي عزيزم؟! منم گفتم نه! و لباساي خودشم پوشيد و رفت بيرون كه دوستش رو صدا كنه قبل از اين كه در رو باز كنه بهم گفت:« عزيزم عاقل باش من تو رو با هيچ چيز عوض نمي كنم!!!!!!!» و منم با تعجب بهش نگاه كردم.. &lt;br /&gt;وقتي دوستش اومد تو منم خيلي رسمي نشستم رو مبل و منتظر شدم تا خسرو بياد و گفتم حتما چند تا سوال مي كنه و بعد ميره دنبال كارش به محض اين كه نشست دستش رو گذاشت وسط پام و من هم هاج و واج بهش نگاه كردم چند تا سوال ازم پرسيد و من جواب دادم و با ناراحتي گفتم ميشه دستت رو برداري (من بيچاره قبلش با خسرو حالا با اين يكي) &lt;br /&gt;الان خيلي خسته شدم قول مي دم فرا دوباره بنويسم براتون و در انتهاي داستان هم نتيجه گيري كنم. &lt;br /&gt;&lt;b&gt; هستي همتون رو دوست داره&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;b&gt; خسرو 2 &lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از هر چيزي يه نكته بگم اونم اين كه اون آقاي محترمي كه هر چي ايميل ويروسي داره برام forward ميكنه اينقدر زور نزنه چون هيچ كدوم رو باز نمي كنم ... &lt;br /&gt;حالا ادامه داستان: &lt;br /&gt;تا ونجا براتون گفتم كه دوست خسرو اومد تو اتاق و بي مقدمه رفت سراغ كس بيچاره و من طفلك هم گيج و مبهوت نگاش مي كردم... بعد از چند تا سوالي كه ازم پرسيد ازم خواست لباسامو در بياره و خودش سريع مثل اين دختر نديده ها لباساشو در اورد (بيچاره نامزدش خوب حق داشته ازش فرار كنه) اميدوارم هيچ وقت كنار همچين كسي نباشيد يه گنده دماغي بود كه حد نداشت خلاصه من هم سريع خودمو جمع و جور كردم و گفتم نه من اصلا... اونم سريع دهنمو با دستش گرفت و لباشو نزديك لباي من آورد منم تا جايي كه مي تونستم خودمو كشيدم عقب آخه من از آدمهايي كه دندونهاشون مرتب نيست وحشت دارم اونم همين طور بود خلاصه يارو ول كن نبود منم اصلا حاضر نمي شدم باهاش كنار بيام... &lt;br /&gt;هر چي باهاش بحث كردم آدم نشد كه نشد و مي گفت ببين عزيزم من اصلا سكس بلند نيستم مي خوام تو يادم بدي و از اين جور كس وشعرا(كاملاً معلوم بود كه بلد نيست) منم يه پيشنهاد بهش دادم اونم اين كه خودم با خسرو دوباره مشغول بشم اونم ما رو تماشا كنه و قبول كرد وقتي خسرو رو صدا كرديم و بهش گفتيم اون گذاشت تاقچه بالا و گفت نه بابا من راحت نيستم و از اين جور حرفها در همين موقع بود كه جناب دوست (اسمش علي بود) گفت :« خسرو جان يادت رفته وقتي دو تيي با هم بوديم» اينجا وبد كه گوشام تكون خورد و گفتم : خوب پس شما دو تا با هم شروع كنيد كه خسرو گفت: نه فدات شم سكس با تو بهتره... &lt;br /&gt;به هر حال دو تايي دوباره شروع كرديم به لب گرفتن و به قول مامان بزرگم :”روز از نو روزي از نو نه نه جان!!!“ علي هم همين طور من و خسرو رو تماشا كرد يه 20 دقيقه اي كه گذشت طفلك اين پسره زشت هم اومد و خوابيد كنار ما منم ترسيدم مبادا صورتش رو بهم نزديك كنه ديگه لباي خسرو رو ول نمي كردم... يه موقع ديدم دست يكيشون تو شورتم و مدام داره با چوچولم ور ميره ديگه داشتم ديوونه مي شدم آخه بابا دو نفر به يه نفر كه يهو به ذهنم رسيد يه كار كنم اين دو تا با هم مشغول بشن و خودمو بكشم كنار و يه كم كه گذشت ديدم خسرو لباساشو در اورده و فقط شورت تنش منم كه وضعم معلوم بود و هيچ چي غير از يه شورت و سوتين تنم نبود به علي گفتم تو هم لباساتو در بيار و خسرو گفت علي جون روت نمي شه خودم در مي يارم... فكر كنم 10 دقيقه اي طول كشيد تا اين كه اعلام كردم بابا ديگه خسته شدم ولي علي گفت من تازه آمپر چسبوندم تو رو خدا... من هم به خسرو گفتم: خوب تو ساپورتش كن به من چه ربطي داره و اينقدر تحريكشون كردم تا اين كه دو تايي مثل دو تا خرس وحشي افتادن به جون هم راستش تا حالا گي ها رو از نزديك نديده بودم و اون دو تا اول با ليسيدن زبون هم شروع كردن و با كمال تعجب ديدم علي شروع كرد به ساك زدن براي خسرو ... و چقدر هم ماهرانه اين كار رو مي كرد منم رفتم كنار خسرو نشستم آخه اونم پشتش رو بالش گذاشته بود و تكيه داده بود منم سرمو گذاشتم روي سينش و مدام نوك سينه هاشو مي خوردم و خسرو هم دستش رو كرده بود تو شورتم و مدام با باسنم ور مي رفت... خلاصه دو تايي همين طور ادامه دادن كم كم علي داشت از خستگي از حال مي رفت و همون طور ولو شد و خسرو اين بار شروع كرد خلاصه كلي با هم حال كردن و منم از اونا بدتر ... &lt;br /&gt;نتايج اخلاقي!!! اين ماجرا اين بيده: &lt;br /&gt;*آخه بگو بچه كوني تو كه مكان نداري دختر مردمو كجا بر مي داري مي بري اگ عرضه داري يه خونه بگير و حالت رو بكون. &lt;br /&gt;*اگه مي خواي دوستت هم با يه دختري حال كنه بي خود چس خوري نكن و دليل بي خود نيار مثل بچه آدم حرفتو بزن. &lt;br /&gt;*همجنس هاي عزيز هر بار دوست پسرتون گير داد با دوستم حرف بزن و راهنماييش كن خودتونو بزنيه به كوچة صغري چپ (چرا هميشه علي چپ) كه هيچ چي بلد نيستيد گول اين جماعت رو نخوريد همين كه منت مي ذاريد به خودشون حال مي ديد بسه. &lt;br /&gt;*اگه پسري مستقيم اومد و دستش رو گذاشت روي اون وسط يه گاز محكم در فرصت مناسب ازش بگيريد تا بفهمه دنيا دست كيه. &lt;br /&gt;*آقاي پسراي كيرطلاي بي ريخت هواي سكس با يه دختر خوشگل به كلتون نزنه كه ممكن بدجور ضايع شيد. &lt;br /&gt;*دو تا دوست پسر فابريك هميشه با هم برنامه دارن بي خود نگيد نه من اهلش نيستم و از اين جور كس و شعرا... &lt;br /&gt;*آخه بگو بچه كوني خودت كيفت رو كردي بس نبود كه مي خواي يكي ديگرو هم بي نصيب نذاري.عوضي... &lt;br /&gt;*در آخر هم تا تونستيد اين جنس رو بندازيد به جون هم با همديگرو جر بدن و وايستيد نگاشون كنيد و هر هر بخنديد. &lt;br /&gt;حالا هي بگيد هستي كس و شعر مي گه آخه مغز نخوديا اين همه براتون نتيجه گيري كردم بگم سكس نداشته باشيد خوبه دارم مستقيم نشونتون مي دم كه چقدر سكس بي معني ميشه و لذتش رو از دست مي ده وقتي با هوس قاطي بشه... &lt;br /&gt;در ضمن اگه اهورا جون هم اينو مي خونه بايد بگم نيستي داداش ازت بي خبرم حتما يه ايميل برام بزن كه خيلي كارت دارم. در ضمن اهورا خان يه حالگيري حسابي كرده ازتون كه تو پست بعدي براتون مي ذارم... &lt;br /&gt;&lt;b&gt; هستي همتون رو دوست داره&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889860660410534?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889860660410534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889860660410534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889860660410534' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889855648996980</id><published>2003-07-22T22:59:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T22:59:16.403+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt; نامه انتقاد آميز&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ولي امروز ايميل يكي از دوستان رو براتون گذاشتم تا ببينيد هسي بايد جواب چه ايميل هايي رو بده و چقدر وقتش رو مي گيره يكي از خوانندگان بلاگ من برام يه ايميل فرستاده و تصور فرموده كه من از انتقاد مي ترسم راستش نمي خواستم به مسائل حاشيه اي بپردازم ولي اين ايميل رو بخونيد. من خودم وقتي خوندم خيلي ناراحت شدم نه به خاطر اين كه به شخصيت هستي توهين كرده يا هر چيز ديگري به اين خاطر كه قشر تحصيل كرده ما(اينطور گفتن) هنوز اينقدر كوتاه فكر هستن كه آدم دلش مي خواد داد بزنه !!! آخه ما كه دم از آزادي مي زنيم و ادعا مي كنيم براي آزادي مي جنگيم هنوز معني آزادي بيان رو نمي فهميم امروز آقاي همايون حرف جالبي زد گفت من از فلاني خيلي هم بدم مي ياد ولي چون يه كار جديد رو شروع كرده بهش احترام مي زارم مي دونيد........ من اينجا مي نويسم شما مختاريد بيايد بخونيد يا نخونيد من روز اول كه شروع كردم روزي 20-50 خواننده داشتم و گاهي اوقات تا 2000 خواننده هم داشتم ولي اين اصلا برام مهم نيست چون من نمي نويسم كه كسي بخونه يا نخونه تشويقم كنه يا فحشم بده هر چند كه تشويق شما باعث دلگرمي من ميشه و هر فحش مثل يه ...... &lt;br /&gt;ولش كنيد به هر حال من نامه اين دوست رو براتون مي زارم و براي انتقاداتشون هم احترام قائل هستم فقط اميدوارم ديد ايشون يه كم بازتر بشه شما هم لطف كنيد نظراتتون رو برام بنويسيد. &lt;br /&gt;(تنها كاري كه كردم اين بود كع ايميل ايشون رو به فارسي براتو تايپ كردم تا شما اذيت نشيد.) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام &lt;br /&gt;يه چند خط مي خوام برات بنويسم گوش كن البته شايدم اصلا دلت نخواد بخوني ولي دوست داشتم كه حرفمو بزنم حالا اگر خواستي بخون اگرم نخواستي نخون. &lt;br /&gt;من دانشجوي سال آخر رشته مهندسي برقم و تو دانشگاه شريف درس مي خونم. يه چيزهايي مي خوام بهت بگم كه چند روز بود اذيتم مي كرد(هستي: اين نشون مي ده كه ايشون از خواننده هاي دائمي بلاگ من هستن). ببين هدفت از نوشتن اين چرت و پرت ها چيه؟ اصلا كاري ندارم كه تو مردي يا زن بچه اي يا پيرزن... هر چي مي خواي باش. اينا رو مي نويسي كه چي بشه... تو خيال مي كني كه يه آدم حسابي كه سرش به تنش مي ارزه پيدا ميشه كه سايت تو رو نگاه كنه(هستي: اين يعني توهين به همه كساني كه ميان اينجا آقا مهدي يادتون باشه شما فقط به هستي نمي گيد بلكه به همه داريد مي گيد) به جان خودم نه خودتم مي دوني. فكر نمي كنم كه تحصيلات زيادي هم داشته باشي ولي اينو بهت بگم كه نه من و نه دوستام اصلا شماها رو پشمم حساب نمي كنيم(هستي: لطفا دوستان عزيز با دقت بخونن!!!!) خيال كردي چند نفر كه تو خيابون جلوي پاتون ترمز مي كنن شماها رو آدم حساب مي كنن... &lt;br /&gt;ولي بهت بگم كه من كسي هستم كه دخترها التماسم رو مي كنن كه باهاشون دوست بشم تو فكر مي كني كه كي هستي؟ يه لجن يه دستمال يكبار مصرف(هستي: فقط خدا و دوستم مي دونن كه من اينطور نيستم) ناراحت نشو بقيشم بخون. &lt;br /&gt;حالا بهتم بگم كه من خوشبختانه گول شماهارو نمي خورم(هستي: جالبه!!!!!!!) چون اينقدر از اين شعرو ورا مي گين كه خودتون هم خسته مي شيد. بهت بگم من امسال كه درسم تموم ميشه بورسيه گرفتم از انگلستان(هستي: خوب به بحث چه ربطي داشت؟؟؟؟) مي رم اونجا من يه دونه نمره كمتر از 18 ندارم. خيال كردي با اين اراجيف تو خودمو سرگرم ميكنم(هستي: به خودت ديگه چرا دروغ مي گي ؟ مطمئنم اين كار رو مي كني) دلم مي خواد يه بار بري دانشگاه بهت بگم كه كسي اصلا بهت نگاه نمي كنه. &lt;br /&gt;تو تو خيالت فكر مي كني كه هر كي بهت ايميل زد و التماست مي كنه كه شماره بدي عجب آدم خوبيه(هستي: !!!!!) بدبخت تو هيچ چي نيستي مطمئن باش آينده مال منه(هستي: دو دستي بچسبش چون ممكنه خيلي ازت دور بشه بدجور ذهنت داره ...!! به خودم قول دادم كس و شعر نگم) و روزي رو مي بينم كه كسايي مثل تو تو خيابون ولن تا يكي بياد بلندشون كنه. مطمئن باش اينقدر هم دوستاي خوبي دارم كه برام بميرن(هستي: حتما براي چيز ديگه اي ميميرن نه خود تو يا با افكارت آشنا نيستن!!!! ) &lt;br /&gt;نمي دونم چند سالته ولي اينو بدون كه يه روزي بايد به كسي مثل من التماس كني كه فقط بهت نگاه كنه(هستي: مطمئن باش اون روز زماني هست كه تو التماس مي كني تا كسي بياد و باهات رابطه داشته باشه اينو مطمئن باش!) &lt;br /&gt;خاك بر سر كسايي كه التماس كسايي مثل تو رو مي كنن (هستي: هيچ كس التماس نمي كنه اگه از الفاظي مثل كس ليسي و التماس استفاده مي كنم فقط براي اين هست كه با خواننده هام شوخي كنم و نه چيز ديگه اي... ) شما هستين كه بايد التماس ماها رو بكنيد(هستي: التماس تو نه !!!التماس اون كسي كه لياقتش رو داشته باشه ببخشيد قصد توهين ندارم!!) &lt;br /&gt;ولي يه چيزي رو بهت بگم چون خيلي وقتمو گرفتي(هستي: انگار بنده دو دستي ... ايشون رو چسبيده بودم كه بهم فحش بده و دري وري بگو!!! عجبا از اين جماعت ...) دلم مي خواد ببينم جرات نوشتن حرفهاي من تو سايتت رو داري يا نه(هستي: من اينو به خاطر اين كه جرات دارم ننوشتم فقط مي خوام شما دوستانم ببينيد من با چه چيزهايي مواجه مي شم و مي جنگم.) فقط مي خوام ببينم كه حرفي براي گفتن داري يا نه؟ (هستي: خيلي زياد) &lt;br /&gt;اميدوارم آدم باشي و اون پردتم با يه خيار بزني چون مي ترسم تا آخر عمر كسي نباشه پردتو بزنه(البته منظورم يه آدم حسابيه (هستي: انسان زياد پيدا ميشه ولي اوني كه ارزشش رو داشته باشه پيدا نمي شه افرادي مثل تو بايد با .... نزديكي كنن! )) &lt;br /&gt;خيال هم نكني كه من حزب اللهي هستم كس خواهر همشون. ولي اينو بدون كه تو رشته خودم حرف ندارم(هستي: بشماريد چندمين بار بود...) &lt;br /&gt;مهدي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينم جواب هستي به اين ايميل: &lt;br /&gt;سلام خيلي خلاصه مي گم چون نمي خوام خيلي رو نامه ات وقت بزارم (موشك جواب موشك)فكر كنم اين تو هستي كه يه جاي كارت مي لنگه اين تو هستي كه اينقدر تحويلت نگرفتن و آدم حسابت نكردن كه تو يه نامه 10 خطي 20 بار مي گي كه من فلانم و من بهمانم &lt;br /&gt;دوست عزيز بارها گفتم و مي گم كه نوشته هاي من دليل بر اين نيست كه نويسنده اون يه آدم هر جايي يا.... هست شما كه اينقدر ادعاي با شعور بودن مي كنيد وقتي داستان منو مي خونيد چرا فقط به سكس فكر ميكنيد چرا نوع نوشتن منو به خاطر نمي اريد بارها گفتم نوشتن يكي از علايق من هست و من در كنار نوشتن سعي كردم بارها از روشي استفاده كنم كه جلوه زشتي رو نشون بدم كه البته اين به ذهن كوچك شما نمي رسه كمترين چيزي كه تو نوشته هاي من مشهود هست و بارها دوستان به اون اشاره كردن ذهن خلاق من هست كه داستانهاي منو ساخته و پرداخته كرده و مطمئنم اين به مغز كوچك شما خطور نكرده و نمي كنه. &lt;br /&gt;نكته ديگر اين كه من همچين كه شما مي گيد نيستم من رشته دانشگاهيم كامپيوتر بوده و الان هم فارغ التحصيل شدم و در رشته خودم يكي از افراد بسيار موفق بودم با معدل خيلي بالا فارغ التحصيال شدم پس فكر نكنيد كه با يه آدم طرفيد كه فقط ..... وفقط شما هستيد كه مي فهميد و فقط افراد دانشگاهي مي فهمند بسيارند افرادي كه دانشگاه نرفتن و از من و شما بيشتر شعور دارند. &lt;br /&gt;قابل توجه شما و بقيه دوستان من هيچ احتياجي به نگاه هيچ پسري ندارم همين كه يه نفر رو دوست دارم كه در همه حال از عشقش لبريزم و اونم همين طور براي هفت پشتم بسه... نكته ديگر اين كه اگه شما اينجا نيايد هر چند كه مي دونم مدام اينجا رو مي خونيد هيچ اتفاقي نمي يوفته و باز هم مي گم اگه هيچ كسي نياد اينجا من باز هم مي نويسم شما كه منو قبول نداريد پس براي چي اينجا رو مي خونيد آيا اين دليل بر اين نيست كه شما هم مثل خيلي افراد ديگه از يه بخش مهم زندگيتون فرار مي كنيد؟ و يه جوري به خودتون هم دروغ مي گيد؟ &lt;br /&gt;توصيه مي كنم كه سريعتر يه فكري براي اوقات فراغت خودتون بكنيد تا مجبور نشيد بيايد و اراجيف من رو بخونيد اگه فكر مي كنيد خيلي كارتون درسته و من دارم اشتباه مي كنم وقت گرابهاتون رو !!!!!!!صرف اينجا نكنيد.. &lt;br /&gt;موفق باشيد و واقع گرا و در آخر هم تشكر مي كنم كه اين فرصت رو ايجاد كرديد تا يه كم حرف بزنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;حالا منتظر نظرات شما هستم كه نوشتن من دليل بر اينه كه من.... و شما چي فكر مي كنيد از اين دوستمون هم تشكر مي كنم چون باعث شد من يه چيزهايي رو بگم البته برام مهمه ولي اگه همه بگننبايد بنويسي من باز هم مي نويسم هستي دوستتون داره &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889855648996980?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889855648996980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889855648996980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889855648996980' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889851717997859</id><published>2003-07-22T22:58:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T22:58:37.103+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;خاطره سهيل با سردبيري خودم....&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;چهار سال پيش بود كه تازه امتحاناي پايان ترم پيش دانشگاهي رو داده بودم و براي كنكور حدود يك ماهي فرصت داشتم . مامان و بابا كه ديدن هوا گرم شده و يك مسافرت حسابي به طرف شمال جون ميده تصميم گرفتن برن شمال و تو دلشون گفتند گور باباي كنكور سهيل هر كاري مي خواد بكنه ما كه رفتيم مسافرت . منم كه بچه درس خون بودم(هستي: آخي الهي بميرم چقدر هم درس خون بوده حالا بخونيد بعد مي فهميد چرا ميگم.) تنهايي خونه موندم و قرار شد شب ها به امير دوستم بگم كه تنها نباشم.اونموقع مامانم يك دوست اهوازي داشت كه يك دختر سفيد با چشماي روشن و موهاي مشكي و خيلي خيلي نازو خوشگل داشت. اسمش نفيسه بود سوم دبيرستان . از بخت بد ما يا شايدم خوب اون روزها براي پيش دانشگاهي هم امتحان كنكور ميداديم و نفيسه بيچارم براي كنكور پيش دانشگاهي مشغول خوندن بود . من و نفيسه خيلي با هم صميمي شده بوديم و نفيسه براي رفع اشكال هفته اي يكي دو بار خونه ما مي اومد (در چه زمينه اي ميخواسته رفع اشكال كنه خدا مي دونه) بعضي وقتها با هم قرار مي گذاشتيم و بيرون يك صفايي با هم مي كرديم . &lt;br /&gt;روز موعود فرا رسيد و خانواده من پنجشنبه عصر برا مسافرت آماده شدن ، از شانس خوب من يكي از فاميلاي نزديك مامان نفيسه ام تو اهواز فوت كرد و اونها هم همون روز راهي اهواز شدند .مامان نفيسه براي اينكه خيالش از جهت دخترش راحت بشه دختر خالش كه 28 سال سن داشت و تازه دو سالي بود كه از شوهرش طلاق گرفته بود رو پيش نفيسه گداشت . اسمش سارا بود ، فوق ليسانس الهيات از دانشگاه امام صادق . يك خانم چادري مذهبي خشك كه من دلم براي اين نفيسه بيچاره سوخت تو اين مدت از دست اين سارا چيكار مي خواد بكنه . سارا هم خيلي هيكل خوشگلي داشت من كه تا اونموقع صورتش رو از بس محكم رو مي گرفت نديد بودم . پنجشنبه شب حدوداي ساعت7 بعداز ظهر بود كه نفيسه زنگ زد خونمون ، بعد از حال و احوال و قربون صدقه ازش پرسيدم سارا خانم كجاست گفت هنوز نرسيده ، بهش گفتم نفيسه من نمي دونم هر كاري مي خواي بكن ولي فردا ساعت 9 صبح ميخوام خونه ما باشي ، نفيسه گفت : سهيل تو كه سارا رو مي شناسي چه آدم گيريه اونو چيكارش كنم گفتم بگو ميرم خونه دوستم با هم درس بخونيم يه جوري خرش كن ديگه گفت ببينم چيكار مي كنم . خونه نفيسه اينا با تاكسي حدود ده دقيقه با خونه ما فاصله داشت صبح كه شد اميدوار بودم كه بتونه سارا خانومو راضي كنه .حدود ساعت 9:30 بود كه زنگ خونه به صدا در اومد خود نفيسه بود هنوز درو نبسته پريد تو بغلم(هستي: از بس هول شده بوده طفلكي!!!) محكم همو بوسيديم تو اين چند سال هر دو منتظر يك همچين روزي بوديم . همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم . &lt;br /&gt;تا اينجا رو داشته باشيد تا بقيه اش رو بعداً براتون بگم... &lt;br /&gt;&lt;b&gt;دوستتون دارم «هستي» &lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;قسمت دوم ماجراي سهيل&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;سلام تا اونجا براتون گفتم كه: نفيسه خانم وارد خونه مي شوند و روي تخت به زور درازكش مي شوند.حالا ادامه : &lt;br /&gt;همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم. لبلاي خيلي نرمو نازي داشت خيلي هم خوشمزه بود . &lt;br /&gt;همينطور كه مشغول بوديم دست راستمو گذاشتم رو سينش و آروم آروم ماليدم نفسش تند شده بود گرماي بدنشو حس مي كردم . تازه يادم افتاد روسريشو هنوز بر نداشتم (هستي: خوب معلومه از بس تو هولي)گفتم چرا روسريتو بر نداشتي با صداي لرزون كه معلوم بود از حشري شدنه گفت مگه تو امان دادي . گره روسريشو باز كردم موهاي مشكي بلند خيلي دلنشين بود يك كم با موهاش بازي كردم بعد همينجور كه مشغول لب گرفتن بودم دگمه هاي مانتوشو باز كردم و پيراهن شو در آوردم يك سوتين شيري رنگ بسته بود كه از سينه هاي تحريك شدش داشت پاره مي شد سوتينشو باز كردم باورم نميشد بدنشم مثل صورتش نازو سفيد بود خيلي خوشگل تر از اوني كه تصورش رو مي كردم شروع به ليسيدن گردنش كردم گرماي لطيفي داشت ولذتو تو نگاش مي ديدم لبامو نزديك سينه هاش بردم چشاشو بسته بود و نفس نفس مي زد سينشو محكم مكيدم نفساش تبديل به ناله شد گفتم دردت مي ياد گفت نمي دوني چه لذتي داره انگار آدم تو ابرا راه ميره دستمو گذاشتم روي كسش پاهاشو جمع كرد نگاش كردم خجالت كشيده بود تا چشامو ديد يك خنده شيطنت آميز كرد و پاهاشو كاملا باز كرد از روي شلوار شروع به ماليدن كسش كردم نفسش ديگه بالا نمي اومد يك كم صبر كردم بعد شلوارشو كشيدم پايين يك شرت صورتيه نازك پا كرده بود شرتش خيس خيس شده بود بوي خوبي مي داد يك نگاش كردم چشاش بسته بود فهميدم مشكلي نيست دستمو كردم تو شرتش همه كسش خيس بود چوچولشو ماليدم ديگه نزديك بود فرياد بزنه شرتشو در آوردم ديدم نشست گفت ديگه نوبت منه يك لب گرفت و خوابوندم رو تخت همه لباسامو در آور و همينطور لخت روم خوابيد و سينه هامو مكيد خيلي بهم چسبيد شرتمو كشيد پايين گفت بخورم گفتم اگه دوست داري گفت نمي دونم دوست دارم يا نه ولي چون خودتو دوست دارم امتحان مي كنم يك دفعه همه كيرمو گذاشت تو دهنش گفت تا حالا چيز به اين خوشمزگي نچشيده بودم من ديگه تو حال خودم نبودم شروع به ميك زدن كرد كاملا همشو با آب دهنش خيس كرده بود و با دست زيرشو مي كشيد با كنجكاوي بهش نگاه ميكرد و لذت مي برد تقريبا داشت آبم خارج ميشد حدود نيم ساعتي بود كه مشغول بوديم ولي نمي خواستم به اين زودي تموم بشه همينجور كه مشغول بود خوابوندمش رو تخت پاهاشو تا ميشد باز كردم كسش حسابي باز شده بود صورتي خوشرنگ بود و چوچولش يك كم بالا اومده بود سوراخ تنگي داشت آدم لذت ميبرد فقط نگاش كنه زبونمو بردم جلو شروع به ليسيدنش كردم روناي پاش مي ارزيد زبونمو به همه جاش كشيدم و تا مي تونستم فشار مي دادم تو، دستشو آورد جلو گذاشت روش و يك كم همه كسشو مالوند گفت ديگه جون تو بدنم باقي نمونده براي بار دوم حسابي خيس شده بود اب از كسش مي چكيد ديگه طاقت خودمم تموم شده بود نشست و شروع به خوردن كيرم كرد هنوز چند دقيقه نشده بود كه ديگه منيم داشت خارج ميشد بهش گفتم كجا بريزم گفت روي سينه هام ديگه نفس هر دومون تند شده بود خوابيد يكدفعه همه منيمو ريختم رو سينه هاش كاملا بي حس شده بود با دست شروع به ماليدن مني ها رو سينش كرد بعدم ازم خواست كه همينجوري روش بخوابم حدود يك ربع همينطور روي هم خوابيديم ساعت حدوداي 12 ظهر بود يك دفعه گفت واي دير شد سارا الان گير ميده كمكش كردم تا لباسشو پوشيد نگاهامون خيلي صميمي تر شده بود يك لب ديكه ازش گرفتم و رفت . خيلي لذت بخش بود فكر نمي كردم اينقدر كيف داشته باشه . احساس ضعف ميكردم يك غذاي حسابي خوردمو بعدم يك دوش گرفتم وشروع به درس خوندن كردم خيلي تو روحيه ام تاثير گذاشته بود از يك مسافرت يك ماه هم لذت بخش تر بود ساعت حدوداي 9 شب بود كه نفيسه زنگ زد گفتم مگه سارا خانوم اونجا نيست با خنده گفت چرا . گفتم پس از كجا تماس گرفتي گفت خونه . گفتم راستشو بگو شيطون خنديدو گفت بچه پررو آروم تر گردنمو مي مكيدي سارا جون از سرخيه گردنم همه چيزو فهميد خيلي نگران شدم گفتم راست ميگي نفيسه گفت آره سهيل جات خالي دو تا تو سريه محكمم ازش خوردم حالا ميگه تو بيا اينجا كارت داره . مونده بودم چي بگم ديدم چاره اي نيست ، برم شايد راضي بشه كه ببخشه وصداشو در نياره . زود لباسامو پوشيدم دل تو دلم نبود سوار تاكسي شدم اتفاقا اين دفعه از بد شانسي من خيابونهاهم ترافيك نداشت و پنج دقيقه اي رسيدم خونه نفيسه .دستم موقع زدن زنگ مي لرزيد ، زنگ زدم خود نفيسه درو باز كرد لب پايين و گوشه گردنش سرخ شده بودند نگاش آروم بود رفتم تو سارا خانوم چادري اين دفعه يك تاپ با يك دامن كوتاه كه تا بالاي زانوهاش بود پوشيده بود با هام دست داد اول فكر كردم اين سارا نيست آخه تا حالا حسابي قيافشو نديده بودم ولي از صداش فهميدم كه خودشه موهاي خرمايي رنگ بلند با ابروهاي باريك و چشاي سبز خوشرنگ مثل يك عروسك بود از مامانم كه همينجوري با دوستش حرف مي زد شنيده بودم كه مي گفتند خيلي خوشگله ولي فكر نمي كردم به اين جذابي باشه هيكلش فقط به درد مانكن شدن مي خورد حيف اين شكل و هيكل كه زير چادر باشه ، پيش خودم هزار تا فحش به شوهر معتاد بي لياقتش دادم كه قدر اين كس به اين خوبي رو ندونسته . از شرايط و نگاهاي هر دوشون فهميدم كه چراغ سبزه و هيچ مشكلي نيست. &lt;br /&gt;بعد از سلام و احوال پرسي ، سارا خانوم دعوتم كرد كه بيام تو بشينم مبلمانشون بصورت ال مانند بود و روبرو هم تلويزيون بود من يك طرف نشستم و سارا خانوم و نفيسه روبه روي من نشستند چند دقيقه اي گذشت من زير چشمي به نفيسه نگاه مي كردم و با لبخند زيركانش منو به ياد خاطرات صبح مي انداخت . يك دفعه نگام به سارا خانوم افتاد جوري نشسته بود كه لاي پاش كاملا باز بود شرتم پاش نبود كس سه تيغه باريك و نازش خيلي تحريكم كرد كاملا دست نخورده نشون مي داد باور نكردني بود تو اين همه فيلم سوپري كه ديده بودم كس به اين قشنگي نديده بودم تو دلم گفتم يعني ميشه يك ساعت اين كس مال من بشه ؟ از جاش بلند شد اومد كنار من نشست گفت خب آقا سهيل اين چه وضعيه كه سر لب و گردن نفيسه آوردي اگه مامانش اينجا بود كه همه قضيه لو رفته بود همينطور كه اينا رو مي گفت دستشو گذاشت رو گوشم ولي به جاي كشيدن بيشتر نوازشم مي كرد يك كم خومو براش لوس كردم و گفتم به خدا تجربه اولم بود چه مي دونستم اينقدر نازك نارنجيه بعد هر سه با هم خنديديم سارا خانوم با خنده گفت اشكالي نداره امشب تلافيشو سرت در ميارم يك دفعه جا خوردم به نفيسه نگاه كردم و گفتم يعني من امشب اينجا مي خوابم . نفيسه چشاشو براي تاييد بست و باز كرد و بعد با سارا خانوم با هم گفتند بله . انگار همه چيزو از قبل هماهنگ كرده بودند از چهره نفيسه معلوم بود كه بدش نمياد سه تايي با هم باشيم و اصلا به غيرتش بر نخورده البته بعدا برام گفت كه خيلي دلش مي خواسته با سارا خودموني بشه و اين بهترين فرصت بوده ( آره جون عمه ات ) .... من از جام بلند شدم و گفتم سارا خانوم من يك تلفن بايد بزنم تا اوضاع رو مرتب كنم گفت سارا خانوم چيه هي به من ميگي ديگه از اين به بعد دوست دارم فقط سارا صدام بزني خسته شدم از بس به خاطره اين مدرك تحصيلي لعنتي برام كلاس گذاشتند و سر كار خانوم ، استاد و از اين چرت و پرتا صدام زدند تو هم همينطور نفيسه هر وقت تنها بوديم فقط سارا صدام بزن نه سارا جون !!!! بلند شدم يك زنگ به امير زدم و گفتم پسر خالم امشب اومده پيشم تو ديگه نمي خواد زحمت بكشي . بعدم يك زنگ به بابا زدم و حال و احوال كردم كه ديگه اونا اونشب زنگ نزنند. &lt;br /&gt;ساعت از 10 شب گذشته بود سارا شام مرغ كنتاكي درست كرده بود وقتي تو آشپزخونه مشغول آماده كردن شام بود من و نفيسه هم كمكش كرديم حسابي براندازش كردم هيچي تو خوشگلي كم و كسر نداشت فكر مي كردم خواب مي بينم تصورش هم برام غير ممكن بود كه همچين كس نابي امشب مال منه . سر سفره شام اونقدر از دست حرفها و جوكاي سارا خنديديم كه ديگه دلهامون درد گرفته بود ديگه حسابي با هم يكي شده بوديم انگار سالهاست كه دوست صميمي هستيم حدوداي ساعت 12 بود كه تصميم گرفتيم بخوابيم به پيشنهاد نفيسه رفتيم روي تخته دو نفره مامان وباباي نفيسه خوابيديم . سارا وسط من و نفيسه دراز كشيد و ما هم تو آغوشش از دو طرف دراز كشيديم آروم لباشو گذاشت رو لبام و با زبونش سرتاسر لبامو خيس كرد بوي خوبي مي داد رفتم لبشو بخورم با خنده گفت چته لباي منم مي خواي مثل نفيسه كني؟ از حالتش فهميدم كه مي خواد لب گرفتنو يادم بده نفيسه باكنجكاوي به ما نگاه مي كرد لباشو آروم به لبام مماس كرد و بوسه هاي ريز مي كرد گفت هر كاري من مي كنم تو هم انجام بده حدود ده دقيقه لبامو بوسيد نفيسه اومده بود پيش من و سينه ها و كير منو از روي شلوار مي مالوند سارا بوسه هاش محكم تر شده بود لبامو خيلي نرم و دوست داشتني مي خورد زبونشو كرد تو دهانم به زبون و دندونام مي كشيد خيلي خوشم مي اومد، منم تا يك فرصت بهم مي داد براش همين كارو مي كردم نفيسه شلوارمو ديگه كاملا در آورده بود و حسابي با كيرم بازي مي كرد ديگه حسابي سرم شلوغ شده بود . &lt;br /&gt;سارا زبونمو محكم با نفساش تو دهانش مي كشيد نفس هر دومون تند شده بود فكر نمي كردم لب گرفتن تا اين حد موثر باشه شروع به ماليدن سينه هاي سارا كردم سوتين نبسته بود تاپشو در آوردم سينه هاي كوچيك و قشنگي داشت سرش حسابي برآمده شده بود سر سينه هاشو تو دهانم كردم و شروع به مكيدن كردم ديگه حال خودشو نمي فهميد نفيسه هم دراز كشيده بود ديگه طاقت نداشت با يك دست شروع به ماليدن سينه هاي نفيسه كردم سارا كه ديد نفيسه حسابي حشري شده شروع به لب گرفتن از اون كرد تا آرومش كنه منم از فرصت استفاده كردم و دامن كوتاه سارا رو از پاش در آوردم ، شك كرده بودم كه قبلا شوهر داشته آخه خيلي كس خوشگلي داشت تنگ و كشيده با لبه هاي كوچيك و يك كم پر رنگ تر از مال نفيسه. حسابي زبون زدم چو چولشو پيدا نمي كردم خودش با دست كمكم كرد تا زبونمو روش گذاشتم صداي آه و نالش در اومد حالا ديگه نفيسه مشغول خوردن سينه هاي سارا بود منم تا تونستم كس سارا رو مكيدم يك دفعه سارا گفت بكن توش ديگه ، پاهاشو كاملا باز كرده بود من كيرمو نزديك كسش كردم و آروم آروم بردم تو به راحتي جلو مي رفت هر سه مون نفس نفس مي زديم نفيسه حال خودشو نمي فهميد داشت دستشو مي كرد تو كسش ، سارا گفت نفيسه جون بيا جلو بعد شروع به ليس زدن كس نفيسه كرد تا ارضا بشه منم با كمك حركتاي دست سارا خودمو عقب و جلو مي كردم خيلي تنگ بود انگار دور كيرمو با يك چيز نرم محكم گرفته باشن هنوز پنج دقيقه نشده بود كه داشت مني من خارج مي شد تا اينو به سارا گفتم گفت چه زود ، من حالا حالا ها كار دارم ، كيفش دم دستش بود از توش يك كاندم و اسپري در آورد گفتم سارا تو از كجا اينا رو آوردي ؟؟ اونم يه لبخند شيطنت آميز كرد.من دراز كشيدم و سارا مشغول اسپري زدن و كاندم كشيدن شد تا سارا داشت اين كار رو مي كرد نفيسه سرشو گذاشت رو سينه من و من با يك دست كسشو مي مالوندم و با دست ديگه موهاشو نوازش ميكردم هر دو با كنجكاوي به كاراي سارا نگاه ميكرديم به نفيسه گفتم كي لباساي تو رو در آورد به شوخي گفت همين ديگه اينقدر به فكر خودتون بوديد كه من خودم لباسام در آوردم يك بوس محكمش كردم سارا هم اومد جلو هر دو شروع به حال دادن به نفيسه شديم من كسشو خوردم سارا هم لب و گردن و سينه ها شو ، واقعا حرفه اي لب مي گرفت بهش گفتم اينا رو هم تو دانشگاه يادتون دادند سارا گفت نخير اگر اينا رو حسابي ياد نگيري ديگه زنت باهات ارضا نميشه ميره سر وقت يكي ديگه ، با اين حرفش حسابي جلو دهانمو بست واقعا اونشب خيلي چيزا ياد گرفتم . نفيسه كاملا خيس شده بود و مثل يك گنجشك خسته بي حال افتاده بود ، سارا لاي پاشو باز كرد چند بار زبون زدم و دو تا انگشتامو توش كردم و بعد كير كاندم گداشتمو توش كردم حدود يك ربع به كمك هم جلو عقب رفتيم روي كاندم از ارضا شدن هاي سارا كاملا خيس بود تو اين يك ربع نفيسه هم چو چوله سارا رو مي مالوند بعد از پشت چهار دست و پا روي تخت نشست و از من خواست از پشت بكنمش .نفيسه تعجب كرده بود كه چرا مني من نمياد ، سارا براش گفت كه اين اسپري باعث ميشه كه ديرتر آبش خارج بشه ديگه حسابي آماده شده بودم به سارا گفتم داره مياد خودشو كشيد عقب و كاندمو از كير من در آورد و خودش با دست كيرمو مالوند و مني مو ريخت تو دهنش نفيسه هم از زبونشو ماليد به سر كيرم گفت يك كم شوره ! سارا گفت من كه خيلي دوست دارم . سه تامون حسابي ارضا شده بوديم .اين دفعه من وسط خوابيدم و يك كم به نفيسه كه خيلي دوستش داشتم رسيدم و نوازشش كردم تا خوابش برد. ساعت 3 شب بود نگاهي به سارا انداختم بيدار بود شروع به حرف زدن كرديم خيلي خواهر وار حرف مي زد ديگه فكر مي كردم نماز خوندنا و چادر سر كردنش همينجوري و به خاطره حرف مردمه ولي از حرفاش فهميدم كه اعتقاد و مسايل جنسي بايد در كنار هم باشن و &lt;br /&gt;جداي از اين حرفا آدم وقتي حشرش بزنه بالا ديگه هيچي سرش نميشه و فقط بايد بكنه ، حرفاي سارا خيلي سنجيده و عاقلانه بود . نفهميدم كي خوابم برد صبح يك سنگيني روي بدنم حس كردم سارا بود كه خودشو روم انداخته بود و با بوسه هاش داشت بيدارم مي كرد تا صبحانه بخوريم منم نفيسه رو بيدار كردم به ساعت نگاه كردم 11 ظهر بود ، شب خوبي رو گذرونده بوديم وقع رفتن من كه شد سارا منو بوسيد و به خاطره ديشب و اينكه روش به نفيسه باز شده بود و ديگه يكي رو داشت با هاش درد دل كنه تشكر كرد بعدم من نفيسه رو تو بغلش كردم و بوسيدمش و بهش فهموندم كه هيچ كس جاي اونو نميتونه بگيره . بعد از اون روز من واقعا سه –چهار ماه شارج بودم و حسابي برا كنكور درس خوندم و هم من و هم نفيسه در كنكور موفق شديم بيشتر از اوني كه دلمون مي خواست . سارا هم هنوز دو ماه از اون جريان نگذشته بود كه يك شوهر 30 ساله ولي خوشگل ودست اول كه فوق ليسانس معماري داشت گيرش اومد و زندگي خوبي رو با هم شروع كردند .من كه هنوز بعد از اين مدت به شوهر سارا حسوديم ميشه كه يك همچين خانوم نازي نسيبش شده&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889851717997859?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889851717997859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889851717997859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889851717997859' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889846959319900</id><published>2003-07-22T22:57:00.001+04:30</published><updated>2003-07-22T22:57:50.143+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt; اهورا&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;سلام به همه عزيزام از جمله هستي دوست داشتني دوست داشتني از اين بابت كه فقط اسمش قشنگه وگرنه حدس ميزنم بايد يه دختر با قد 145 و سياه سوخته باش&lt;br /&gt;ه ,دماغش اندازه كلون در خونه مادر بزرگم (هستي: آخي در خونه مامان بزرگت كولونش چقدر نازه)و چشمهايش ملخ رو به ياد بياره (يه شوخي بينمك كوچيك) (هستي: غلط كردي شوخي كردي عزيز) &lt;br /&gt;قبل از ذكر خاطره ام بايد بگم نياييم فكر كنيم كه آيا هستي دختره يا پسره يا با چه هدفي مينويسه(هستي: آفرين پسر عاقل!!! ) شما هم هيچ وقت داستاني رو بر اساس اينكه نويسنده اش زنه يا مرد و حتي اينكه داستان بر اساس يك واقعيت پايه گرفه يا يه ذهنيت آميخته به رويا اونو ساخته انتخاب نميكنيد . بگذريم و فكر نكنيم صحبت درموردروابط جنسي سطح پايينه و يا پسراي محترم به اون به عنوان سوژه ... نگاه كنن يه قسمتي از زندگيه هر آدم زنده و سالم رو سكس تشكيل ميده من از وبلاگ هستي خوشم اومد براي اينكه در نهايت راحتي تفكر خودش رو بدون فكر ريخته (هستي: خيلي چيزها پشت حرفهامه ولي مخاي كوچولوي شما فقط زير شكم رو دقت مي كنه) وسط ولي در كل آدم خريه (هستي: خر جد و آبادت)- به عنوان شوخي - كه بزرگترين لذت يه دختر رو ول كرده و فكر ميكنه بايد اين سه قطره خون رو واسه يه شازده نگه داشت.(هستي: آدمش پيدا نشده) خود من حداقل به عنوان يه پسر 26 ساله هنگام ازدواج برام مهم نيست كه طرفم بكارت رو داره يا نداره (هستي: غلط كردي به اونجات خنديدي!!!),به هر حال اگه سركار عليه دوشيزه مكرمه سركار هستي سلطنه كچل منصب افتخار بدن بعضي وقتا من هم افتخار ميدم و يه چيزايي واسش مينويسم نميدونم چقدر جنبه داري كه با هات شوخي ميكنم ولي فوقش كم مياري و تو بلاگ نميزاري انونم به تخ ... مباركم (هستي: ديدي كه گذاشتم) &lt;br /&gt;من هنوزهم بي نهايت ماني رو دوست دارم ولي خوب الان داره با شوهرش زندگي &lt;br /&gt;ميكنه و اميد وارم همسرش قدرش رو بدونه چون بينهايت خانمه - هركه به من بگه زن ذليل سريع ميكنمش - (هستي: نه حتما زيادي بهت حال داده)حالا خود دانيدماني كارمند من بود و اعتقاد دارم كه به كارمند نبايد رو داد چون خودم كارمند تخسي بودم ولي از ديد اول اين دخترك سكسي و زيباي 17 ساله منو تحت تاثير قرار دادو همينطور صداي معركه اش وقتي ميخوند دختري با قد نسبتا بلند , پوست سپيد و اندام كشيده كه آدم فكر ميكرد فقط ميتونه كار ميكل آنژ باشه(هستي: اوه ه ه ه ه ه!!! ). يه شب كه همه دسته جمعي رفته بوديم بيرون(هستي: چه رئيس باحالي با كارمنداش ميره بيرون بلاسه!!! )يواش در گوشش گفتم ميتونم يه جاي مخصوصي تو دل شما داشته باشم؟(هستي: اگه من جاش بودم مي گفتم آره دستشويي يه جاي خيلي خصوصي و مخصوصي مي تونم كنار دستشويي بزارمت!!! ) جوابي نداد ولي از برخورد اون شبش فهميدم زدم تو هدف با اينكه پسر با تجربه اي هستم و با تكنيكهاي رابطه آشنام ولي نمي دوم چرا مثل بچه كوچولو ها ذوق كردم(هستي: همتون همين مدلي هستيد!) يه چهارشنبه در دي ماه 78 بود فرداش براي روز جمعه صبح به خونم دعوتش كردم من يه سوييت كوچيك با امكانات لازم طبقه سوم خونه دارم و پدر و مادرم اصلا به روابط من هيچ كاري ندارن دوست هاي دخترم اگه سر نهار خونه من باشند حتما به دعوت پدر و مادرم نهار رو با خونواده ما ميخورن (هستي:چون مي دونن كير پسرشون غير قابل كنترلِ). قرار رو براي جمعه صبح گذاشتم ساعت 10. راس 9 پا (هستي: بلند)شدم و اصلاح و حمام و ازاين برنامه ها (هستيك اونجا رو هم تميز كردي!! )هوا هم حسابي سرد بود و قرار رو هم دم پارك سر كوچه گذاشتم ولي نگو اين بيچاره به اشتباه ساعت 9 اومده بوده و تو اون سرما يادش اومده كه قرار 10 بوده و حسابي با سرما حال كرده بوده (هستيك يادم باشه كسي رو گير نياوردم با سرما حال كنم). وقتي رسيدم تقريبا قنديل بسته بودو چقدر ناراحت شدم ولي صحنه بعدي حسابي شرمندم كرد اون بيچاره وضع مالي خوبي نداشت و و با درآمد 50 توماني خرج خونشون راهم ميداد اومده بود با يه دسته گل بزرگ يه كاپشن گرانقيمت و يه بسته شكلات به عنوان هديه (هستي: اين دختر خانم از اون دخترهايي بوده كه اگه پيش هستي بود روزي 100 بار تو سري مي خورد.. ) از زور خجالت من بچه پررو نمي تونستم سرم رو بالا بگيرم و از تمام افكارم راجع بهش شرمنده شدم به هر حال اومديم خونه و رفتيم بالا . سريع بردمش سمت بخاري و كمكش كردم مانتو رو دربياره (هستي: درضمن يه كم هم بمالونمش... )تازه فهميدم چقدر دوست داشتنيه خدا مطلب رو در حق اين دختر تمام كرده بود ولي باز به خودم زدم و گفتم يه بار هم كه شده شعور به خرج بده (هستي: خوب فهميدي پسرها هميشه بي شعور تشريف دارن به غير از... ). ولي ديدم ماني خودش رو تو بغلم انداخت (هستي: حالت تهوع دارم... ) و گفت ببين من درسته 17 سال سن دارم ولي اندازه 170 سال زندگي رو ديدم . من احساس ميكنم ميتونيم دوستي خوبي داشته باشيم از همين لحظه بهت اطمينان ميكنم ولي اگه بخوايپدر سوخته بازي دربآري سر خودت گول ماليدي . توي دوستي همه جوره هستم ولي باهام بازي نكن فقط ازت ميخوام با من باشي و اگه برات سخته خوشگل ترين دوستهامو بهت معرفي ميكنم تا همه جوره باهات باشن ولي احساس ميكنم يه جورايي دوست دارم حالا خودت ميدوني . من داشتم خل ميشدم و حساب جو گير ولي با خودم كنار اومدم و جوابش را با يه بوسه دادم (هستي: چه رومانتيك...). اونم جوابم رو محكمتر پس داد لذت اون بوسه ها رو هيچ وقت فراموش نميكنم خدايا چه نعمتي رو قدر ندونستم (هستي: حالا كونت بسوزه!!!) همونجور ايستاده كنار بخاري تو بغلم محكمتر فشارش ميدادم و لرزش سينه هاش منو به اوج ميبرد فكر ميكردم انگار بار اولمه و لذتش برام عجيب بود بهش گفتم كاري ميكنم كه امروز را فراموش نكني و بدون بحث سراغ گوشهاش رفتم ولي انگار برق به تنش وصل شد و تمام وزنش افتاد توي بغلم يه پليور كرم تنش بود و يه شلوار قهوه اي و بينهايت تو اين لباس ساده و زيبا بود با حداقل آرايش(هستي: دخترها هميشه همين طور نازو خوشگل تشريف دارن حتي زشت ترينشون). &lt;br /&gt;احساس كردم بايد خيلي حشري باشه دستم رو دور كمرش بردم و چاله كمرش رو نوازش كردم و ديدم از منهم حشري تره و انگار همه جاي تنش حساسه آروم ابتداي خط كونش رو لمس كردم و ديدم چنان خودش رو سفت كرد كه فكر كردم يه سنگ رو بغل كردم دستم رو بالا بردم تا بند سوتينش و پشتش رو نوازش كردم گفت ميشه اجازه بدي دراز بكشيم يا اينقد هولي كه ميترسي از دستم بدي. دراز كشيدم و اونو روي خودم آوردم شايد نزديك 1 ساعت با لباس با هم بوديم و مشغول بوسه و مالش و همين طور همديگر رو به هم فشارميداديم ولي بعضي وقتها دكمه هاي شلوار جينم به داستانم (هستي:منظور همون كير مباركِ) جوري فشار مي آورد كه فكر ميكردم الان ميشكنه. به پشت خوابوندمش و آرام پليورش رو درآوردم انگار پرده رو از روي نور برداشتم گيره هاي سوتينش رو قبلا باز كرده بودم (هستي: چه هول تشريف داشتن!!!) و بعد از پليور آرام سوتين رو از روي شونه هاش جدا كردم سينه هاش در عين زيبايي يه كم شل بود و دورش يه صورتي تيره و كوچيك داشت و يه نوك برجسته خوردني (هستي: حيف كه گير تو افتاده!!!). كه شروع كردم به ليسيدن. روي بازو هاش يه كرك نامرئي و لطيفي داشت كه تا دست ميزدم درجه حرارتم 4 درجه ميرفت بالا من خر هم يه پيرهن رسمي پوشيده بودم با سي هزار تا دكمه بيچاره ميخواست باز كنه ولي دستش ميلرزيد خوب اونم باز شد و تا روي سينه اش خوابيدم گرماي تنش به حرارت خودم اضافه شد و اگه تخم مرغ رو پشتم ميشكستن نيمرو ميشد. وقعا چه عالمي داره اين تماس سينه ها. بعد از ليس مفصل از گوش به ناف و از ناف به گوش همونجور كه از هم لب ميگرفتيم شروع كردم به باز كردن دكمه و زيپ شلوارش و تا اونجايي كه ميشد خوابيده شلوار رو تا برجستگي كونش پايين كشيدم دستم رو جلو بردم و ديدم شورتش خيسه خيسه نشستم و شلوارش رو درآوردم و خودم هم شلوارم رو درآوردم با شورت روي هم خوابيده بوديم و همون حال هم لذتش غوغا بود. بدون اينكه شورتم رو در بيارم داستان رو آزاد كردم (هستي: احتمالاً يه 120 درجه اي برخاسته بوده!!! )و و لاي پاش گذاشتم اينقدر خيس بود كه نياز به هيچ چرب كننده اي نداشت يه كم همين طور بالا و پايين حال كردم . مني كه هميشه الويت رو با طرفم ميزارم كه به اورگاسم برسه اون حال چنان لذتي برام داشت كه داشتم جدي جدي خودم تنهايي حال ميكردم (هستي: اين همه حال كردي تلافي كردي براش؟؟؟؟) و با اينكه ميتونم مدت زيادي حال كنم و رفت آمد داشته باشم با لاپايي داشت آبم ميآمد(هستي: اوه ه ه ه !!! ) شايد به خاطر اين بود كه 1 ساعت مالونده بوديم ولي خودم رو جمع كردم و ديدم بيچاره داره همين جور به من حال ميده و شورت پاشه شورتشو تا زانو پايين آوردم به شوخي گفت چه عجب يادي ازما كردين؟(هستيك خوب راست گفته ديگه طفلي خودش كيرشو در آورده راستي شورت پاش بود كيرت داشت كجا مي رفت!!!) پاهاشو بالا دادم و همونطور كه اون جارو بدون يه دونه مو بود ميديدم آروم روي واژنش مي مالوندم و شورت رو دراوردم داشتم خل ميشدم . تا به حال براي كسي نليسيده بودم ولي گفتم ارزشش رو داره ولي خودش نذاشت . گفت دوست دارم ولي چيز ديگه اي ميخوام . من يه اشاره با فراموش كردن دنيا فاصله داشتم و پرسيدم تو بكنم؟ گفت اكه خيلي دوست داري آره. (هستي: اَه اَه اين دختر چقدر...) فشار رو كمكم زياد كردم ولي ديدم تو نميره خوابيدم و شروع كردم به انگشت كردن. يه انگشت ميرفت ولي 2 تايي نه. دوباره پاشدم و گذاشتم دم ورودي و فشار دادم نمي فهميدم حال ميكنه يا درد داره ازش پرسيدم درد داره يا نه؟ حرف نزد ولي در حالي كه صورتش رو جمع كرده بود با دست اشاره كرد كه بيا من هنوز نفهميدم كه ماني اون روز دختر بود يا نه خودش هم جواب درستي نميداد.درهر حال نصفش كه با بدبختي فرو رفت باقي راه آسون شد چنان حالي باهم ميكرديم كه خدا نصيب همتان كند هرباركه ميرفتم و ميومدم انگار يه لبخند خاصي روي صورتش ميرفت و ميآمد . تا ته ميدادم تو و ميآوردم بيرون . اينقدر تنگ بود كه يكي دوبار كه بيرون افتاد فقط با دست خودش فرو ميرفت و هر بار هم كه بيرون ميوفتاد به كونم چنگ ميزد و بد و بيراه ميگفت . منهم انگار ميخواست آبم بياد . خيلي زود اورگاسم شد . من هم در حين تلمبه زدن يهو ديدم داره به شونه هام چنگ ميزنه فكر كردم اورگاسم شده وايسادم و ديدم ميگه بزن ول نكن نگو وسط اورگاسم خانم ما وايساده بوديم(هستي: مخت تاب برداشته بوده خوشگل نديده.... ) سريع ادامه دادم تا به اوج رسيد و گفت وايسا ولي بيرون نياري ها واژنش شل و سفت ميشد ولي آروم شد و گفت همين جور روم بخواب ولي دلم ميخواست آبم بياد با اين حال صبر كردم اينقدر كه داستانم تقريبا خوابيد و بيرون اومد . خودش برام مالوند تا دوباره بلند شد به سينه خوابوندمش و پا هاشو از هم يه كم باز كردم گفت ميشه خواهش كنم پشت رو بيخيال شي ؟ گفتم اصلا همچين فكري ندارم فقط كمكم كن همونجور با كمك خودش به واژنش فرو كردم و بعد خوابيدم روي پشتش و تلمبه ميزدم ولي مگه ميومد ؟بعد از 10 دقيقه ديدم هم من دارم متركم (هستي: به به مبارك !!! انفجارت رو مي گم)هم اون داره اورگاسم ميشه پرسيدم كي پريودش تمام شده گفت 2 روز قبل چند ثانيه بعد از ارضا شدن اون تمام وجودم رو توي رحمش خالي كردم و باهم يه نفس عميق كشيديم اون روز تا 9 و 10 شب از هم جدا نشديم تا رفتيم براي شام و قد گاو غذا خورديم براي احتياط 6 تا قرص ال دي هم بهش دادم تا با قرص ضد تهوع روزي 2 تا بخوره . باقي تا بعد مرسي از وقتي كه به من داديد &lt;br /&gt;&lt;b&gt;اهورا&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;نكته: اولا ممنون از دوست خوبم و بعد هم اون وسطاش شوخي كردم بعضي جها ببخشيد... اميدوارم اهورا باز هم برام بنويسه چون قشنگ بود ولي يه چيز اين آخر ذكر شده بو كه مهم هست... &lt;br /&gt;1- اگر از زمان پريود كمتر از يك هفته گذشته باشه تخمدان ها در اين زمان مشغول تجديد قوا و آماده كردن تخم هستند و خيلي كمتر پيش مي ياد كه حاملگي اتفا بيفته. &lt;br /&gt;2- درصورتي كه آب مني درون واژن ريخته شد بهتر است از روش پيشگيري سريع استفاده شود به اين ترتيب كه در طول سه روزي كه تخم به داخل رحم مي رسد مي توان از قرص يا آمپول استفاده كرد به اين ترتيب كه مي توان يك روز 2 عدد قرص HDصبح و 2 عدد عصر و يا با فاصلة 12 ساعت 4 عدد قرص مصرف شود و اگر قرصLD بود 4 عدد صبح و 4 عدد عصر مصرف شود و همچنين مي توان از ژل هاي از بين برنده اسپرم در داخل واژن زد كه يه روش سريع است. &lt;br /&gt;به زودي يه سري مطالب در زمينه اين كه اندام تناسلي زن و مرد از چه قسمت هايي تشكيل شده هر كدوم چه كاري ميكنند, روشهاي پيشگيري موقت و دائم براي زنان و مردان و عوارض آنها و يه سري بحث كامل براتون مي زارم البته الان دارم دنبال عكس مي گردم كه خيلي سخته پيدا كردشون در اين زمينه... &lt;br /&gt;يه نكته كوچولو اين كه اين اقايون يا خانم هايي كه خودشون رو جر ميدن وكامنت مي زارن من اصلا كامنتها رو اونجا جواب نمي دم اگر هم انتقادي داريد برام پي ام بزاريد يا ايميل بنويسيد...من هم اصلا اين اميد خان رو نمي شناسم و ايشون هم هر كاري ميخوان بكنن ولي اگه زيادي زر بزنه يه جور ديگه تلافي مي كنم اينقدر هم زور بزنيد تا تخماتون بپره بيرون كون لقتون... &lt;br /&gt;&lt;b&gt; هستي همتون رو دوست داره&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889846959319900?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889846959319900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889846959319900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889846959319900' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889842814623178</id><published>2003-07-22T22:57:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T22:57:08.076+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;عروسي (1)&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;دوستاي عزيزم سلام اول اين كه غر نزنيد و جرم نديد كه اينقدر دير به دير مي نويسم... به خدا هوارتا كار دارم سرم خيلي شلوغه ولي با اينحال باز هم براتون مي نويسم. راستش چند شب پيش با برو بچه ها رفته بوديم عروسي (شما بخونيد مراسم جروندن عروس خانم) كلي بهمون خوش گذشت اونم تو باغهاي شهريار خيلي حال داره هر كي عروسي خواست بگيره بپره شهريار كه هم به خودش خيلي خوش مي گذره هم به مهمونهاي عزيزش تازه كلي هم آخر سر سود مي كنه چون همه يا مي رقصن يا تو باغ قدم مي زنن (!!!) و از هواي اونجا لذت مي برن نه تنها از هوا بلكه از آدماش هم لذت مي برن. &lt;br /&gt;خلاصه فداي تك تكتون بشم خيلي بهمون خوش گذشت و خيلي خوب از آدماش استفاده كرديم مخصوصا من و مريم تا تونستيم كير تابونديم و چلونديم... يه پسر تو اين جشن بود به اسم ناصر كلي واسه كير خودش كلاس مي ذاشت و ميوه پوست مي كند آقا هنوز .... در نيومده فكر مي كنه بالغ شده فقط 20 سال داشت من ديدم خيلي داره اون وسط شلنگ تخته مي ندازه گفتم بذار يه حالي بهش بدم و بلند شدم و باهاش يه دور رقصيدم كلي اون وسط كون مالي كرد نزديك بود با چشاش جرم بده. &lt;br /&gt;ولي انگار سير نشده بود وقتي قرار شد همه تانگو برقصن من از جام تكون نخوردم (كون و كمر مفت گير نياوردم كه بدم دسن اين پسر كوني ها تا بمالنش ) ناصر هم شروع كرد به .... ليسي (به خاطر اين كه آقايون و خانم ها گفتن نگو كس ليس منم تصميم گرفتم ديگه نگم كس ليس هرچند كه كس ليسي براي شما پسرها اصلا كلمه بدي نيست) ولي اين بار ديگه هستي خانم جوابشو نداد و مثل يه بچه آدم نشست سرجاش همه يه دور رقصيدند و مريم خاك تو سر هم مدام خودشو انداخت تو بغل اين پسر و اون پسر و فكر كنم تقريبا با همه پسرها رقصيد. آهنگ تموم شد ناصر گفت آقا يه دور ديگه بزن ما مي خوايم اختصاصي برقصيم و دست منو گرفت و كشيد يهو ديدم اون وسط وايستادم و همه دارن دست مي زنن نمي دونم واسه خودم بود يا واسه پر و پاچه اي كه بيرون ريخته بودم. تو دلم گفتم يه بابايي ازت در بيارم كه نفهمي چيكار كني دو تا پا داري كه هيچ از اون وسطي هم براي فرار كردن استفاده كني... &lt;br /&gt;باهاش شروع كردم رقصيدن و وقتي دستم روي شونش بود چنان ناخنامو فرو كردم تو تنش كه يهو اخماش رفت تو هم و با تعجب نگام كرد منم آروم سرم رو گذاشتم روي شونش و گفتم يه دهني ازت سرويس كنم. بعد از رقص موقع شام برو بيرون منم مي يام اونم خنديد و گفت: حتما مي يام ببينم برو بچه ها رو هم بيارم برا كشتي؟؟ گفتم: نه فعلا بزار پدر تو يكي رو در بيارم بعد. و بعد هم خنديدم ا اون خنده هاي مخصوص هستي كه دل همه رو آب مي كنه. &lt;br /&gt;خلاصه رقصيديم و بعد هم عروس و داماد سه كافشون رو (كير, كس و كون) را تكون دادن و يه كم قريدند... زمان شام شد و من به مريم خبر دادم و خيلي زود شامم رو خوردم كه ديدم ناصر داره مي ره بيرون از حياط منم سريع مانتومو تنم كردم و رفتم سمت ماشين كه مثلا چيزي از تو ماشين بردارم و از همون در پاركينگ از ساختمون خارج شدم.. &lt;br /&gt;تا اينجا رو داشته باشيد بقيه اش رو بعدا مي گم ... &lt;br /&gt;نتيجه گيري: آخه نمي دونم جروندن يه خانم جشن داره اونم عروس خانمي كه سه ماهه حامله است حالا عروسي گرفتيد به جهنم ديگه چه خبرتون جلو مردم همديگر رو قورت مي ديد خوب كاراتون رو قبلا انجام داديد.!!!!!!! و همديگرو........ &lt;br /&gt;نكته1: اينقدر نگيد من دوست دختر ندارم و نمي تونم يدا كنم خوب كون لق خودتون كسي كه عرضه نداره يه دوست برا خودش انتخاب كنه بره بميره. &lt;br /&gt;نكته2: هي نگيد عكس و شماره و چت و فلان و بهمان بيخود هم اينقدر شماره نديد من تماس نميگيرم فداتون بشم. &lt;br /&gt;نكته3: من مخلص هر كسي هم هستم كه مثل بچه آدم برام ايميل بزنه و انتقاد كنه و يا ازم سوالي داشته باشه نه از اين سوالهاي .... در صورتي كه تشخيص بدم الكي داره وقتمو مي گيره جواب نمي دم. &lt;br /&gt;نكته آخر: مدام خودتو نكشيد كه من برات قيافه سايتت رو درست مي كنم و فلان اگه عرضه داريد درست كنيد كد html رو برم بفرشتيد يا يه جوري بهم برسونيد...اگر هم داستان كسي رو چاپ نكردم حتما اين كار رو مي كنم... و در مورد مسائلي كه خواسته بوديد در مورد انزال زودرس يا سرد مزاجي دارم مطلب مي نويسم. &lt;br /&gt;هستي همتون رو دوست داره موفق باشيد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(ـــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;b&gt; عروسي 2 &lt;/b&gt; &lt;br /&gt;تا اينجا براتون گفتم كه ناصر رفت بيرون و من هم از در پاركينگ رفتم حالا بقيه ماجرا &lt;br /&gt;ناصر رو صدا كردم و بهش اشاره كردم بره طرف باغ روبرو كه پرچين كوتاهي داره اونم رفت و يه لبخند مرموز تحويلم دادو خودم هم پشت سرش رفتم وقتي رسيديم تو باغ گفت: خوب حالا بايد چه جوري جبران كنم هستي خانم؟ منم قبلا تصميم گرفتم از كلك مخصوص خودم استفاده كنم گفتم: نه بابا شوخي كردم فقط خواستم بيشتر با هم باشيم اونم انگار تو كونش عروسي گرفته بود گفت: فدات شم تو خيلي ماهي مي دونستم دلت نمي ياد منو اذيت كني.. تو دلم گفتم: آره كس ننت صبر كن حاليت مي كنم.. &lt;br /&gt;خلاصه نمي دونم چي شد كه بحث به سكس رسيد و اونم بي مقدمه منو چسبوند به درخت و شروع كرد لب گرفتن و با پاش وسط پامو مي ماليد منم اول باهاش راه اومدم وقتي ناصر به اوجش رسيده بود و ديگه داشت لباي منو مي خورد من چنان گازي ازش گرفتم كه خودشو يهو كشيد عقب منم خنديدم و گفتم اين نوع لب و بوسه و سكس يه جوري مخصوص خودم هست و دوباره كشيدمش طرف خودم ناصر هم دوباره شروع كرد انگار هيچ كار غير از لب چلوندن بلد نبود منم براي اين كه دستاش بيكار نمونن دستش رو گرفتم و گذاشتم روي سينم و اونم شروع كرد به مالوندن حالا بگذريم كه سوتين من اسفنجي بود و اون نمي تونست خوب دسترسي داشته باشه من هم وقتي ديدم انگار حشرش خيلي زده بالا فهميدم كه حالا زمان خوبيه و دستم رو گذاشتم رو كيرش حسابي شق كرده بود منم اول آروم فشارش دادم با فشار دست من ناصر يك دفعه ناله كرد و محكم نفسش رو داد بيرون و من آرو آروم اين كار رو ادامه دادم ولي هر بار محكم تر كه فكر كنم ديگه ناله هاش از روي درد بود بعد از 10 دقيقه اي ناصر ديد كه من خيلي بد دارم كيرشو و بيضه هاشو فشار مي دم خودشو كشيد عقب ولي من رفتم طرفش و همون طور كه دستم رو كيرش بود خيلي سريع زيش رو كشيدم پائين و چون شلوار فاستوني تنش بو راحت دستمو گذاشتم رو كيرش و محكم گرفتمش اونم با تعجب منو نگاه مي كرد (آخه بگو پسر تو رو چه به اين غلط ها و با هستي ها در افتادن ها) خلاصه كلي چلوندمش و آخر سر هم گفتم خوب باز هم هوس مي كني بري طرف دختري ؟؟؟ &lt;br /&gt;من هم ديگه ولش كردم و گفتم حالا برو فقط يه چيز يادت نره اونم اين كه يه موي گنديده يه دختر به صد تا مثل تو مي ارزه حالا فكر كردي يه دراز آويز داري خبري شده ؟؟؟ نه آقا جون اينطوري هم نيست اين دراز آويز فقط تزئينيه... &lt;br /&gt;اونم خنديد و گفت حتما, ولي هستي جون خيلي خوش گذشت... منم خنديدم و گفتم حالا حاليت نيست برو اگه امشب از درد خوابت برد... &lt;br /&gt;خلاصه وقتي برگشتيم مريم گفت چي شد گفتم هيچ چي از كلك هاي خودم استفاده كردم مريم هم گفت طفلكي ناصر بيچاره, حالا كجاست؟ گفتم نمي دونم حتما رفته دستشويي و دو تايي زديم زير خنده اون شب تا آخر شب ناصر ديگه نرقصيد ولي جاتون خالي من بعد از شام چقدر رقصيدم موقع اومدن وقتي نشستم پشت رول و بچه ها هم اومدن نگاه كردم ديدم ناصر تو ماشين پشت سر من هست و تا سر جاده اصلي كلي كرم ريخت و اذيت كرد حتي يه بار نزديك بود بريم تو خاكي اونم با اون سرعت... &lt;br /&gt;به هر حال گذشت كلي هم حال كرديم... &lt;br /&gt;&lt;b&gt;فداي همگيتون هستي&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889842814623178?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889842814623178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889842814623178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889842814623178' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889838193251275</id><published>2003-07-22T22:56:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T22:56:21.863+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;خاطرة سهيلا&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;دوست عزيزم سهيلا جونم برام يه خاطره فرستاده و خواسته براش بزارم تو بلاگم منم چون مي خوام حسن نيتم رو نشون بدم اين كار رو مي كنم و در اخر هم چند تا برداشت براتون مي نويسم البته بايد بگم سهيلا چون ببخشيد كه مجبور شدم ي جاهاييشو خيلي كوچولو عوض كنم. &lt;br /&gt;خيلي ممنون ازسايتت خيلي خوشم اومد و به چندتا از دوستام كه مي شناختم سايتتو معرفي كردم . مي خوام يه خاطره برات تعريف كنم ولي بايد قول بدي حتما واسم تو سايت قشنگت منتشر كني مطمئنم ازش خوشت مي آد . شروع خاطره من برمي گرده به زماني كه من تازه هشت سالم شده بود. تابستون بود و مدرسه ها تازه تعطيل شده بودند كه همسايه ديوار به ديوار خونه ما خونشو فروخت به فرزانه خانم و شوهرش امير كه يه پسر به اسم سامان داشتن فروختن و رفتن . چند روز بعد فرزانه خانم و شوهرش و تنها پسرشون سامان براي آشنايي اومدن خونه ما . سامان همسن من بود &lt;br /&gt;از خوشگلي اين پسر هر چي بگم كم گفتم . سامان پوست سفيد و موهاي پرپشتي داشت كه موهاشو به يه طرف شونه كرده بودن و صورتش از خوشگلي شبيه دختر بچه ها بود خلاصه تو خونه ما همه عاشقش شده بودن . ما خيلي زود با هم دوست شديم. چند روز بعد سامان با مادرش فرزانه خانم اومدن خونه ما كه با مادرم و خواهرم پروانه كه اون موقع تو يه دبستان پسرونه معلم بهداشت بود (هستي: خوش به حالش چه جاي خوبي بوده يه مشت كير تازه و نو رس !!!) سبزي پاك كنن .سامان هم يه تي شرت با يه شورت ورزشي پوشيده بود و توپش رو هم آورده بود كه &lt;br /&gt;با هم بازي كنيم. مادرم و پروانه و فرزانه خانم تو بالكن شروع كردن به سبزي پاك كردن و منو سامان هم تو حياط شروع كرديم به توپ بازي . بعد از يه مدتي وقتي من توپ رو شوت كردم خورد به لاي پاي سامان و سامانم شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن و خلاصه كلي غربتي بازي از خودش در آورد، فرزانه خانم كه زود متوجه قضيه شد اومد و در حالي كه سامان رو بغل كرده بود سامان روبرد تو بالكن سامان هم هنوز دستش لاي پاش بود كه مادرم به خواهرم كه معلم بهداشت بود گفت پروانه شورتشو درآر نيگاه كن خايه هاش طوري نشده باشن(هستي: چه مادر فهميده اي... ) . كه پروانه سامانو خوابوند رو زمين و شورتشو درآورد و شروع كرد به ماساژ دادن دو تا توپي كه مثل دو تا بادكنك از زير دودول سامان آويزون بودن (هستي : به به چه شود) . دودول سامان به نسبت بزرگ بود (هستي:آخ جون) و همه از ديدن دودول سامان كه تو اون سن بزرگتر از حد معمول بود تعجب كرده بودن . پروانه باخنده گفت نه بابا چيزي نشده ولي فرزانه خانم ماشاله پسرتون ديگه مرد شده ولي هنوز بريده نشده به سلامتي كي مي خواين بچه رو سنت كنين. فرزانه خانم هم خنديد و گفت انشاله همين تابستون قبل از اين كه مدرسه ها واشن ختنه سورونشو راه مي اندازيم. اون موقع بود كه فهميدم هنوز دودول سامانو نبريدن و ميخوان دودولشو ببرن . نميدونم هستي جون يادت هست يه نه تا 10 –15 سال پيش پسرا رو زود تا دنيا مي اومدن تو نوزادي ختنه نمي كردن مي ذاشتن همون حدود هفت هشت سالگي اونا رو ختنه مي كردن اون موقع ها تابستون كه مي شد پسراي ختنه شده روبا دامن سفيد زياد مي شد ديد(هستي: آره عزيزم منم از اين دامن سفيداي .... طلا خيلي ديدم) . خلاصه چند روز بعد فرزانه خانم اومد دنبال مادرم و پروانه كه سامانو ببرن درمانگاه ختنه كنن منم باهاشون رفتم(هستي: سهيلا جون بدتر از من كم كنجكاو نبودي ها). سامان خودش خبر نداشت . تو درمانگاه هم همه پرستارا از سامان خوششون اومده بود .وقتي فهميدن سامانو واسه ختنه آوردن دورش جمع شده بودن . دو از خانم پرستارا سامانو بغل كردن خوابوندن رو تخت كه سامان تازه دوزاريش افتاد شروع كرد به داد و بيداد و گريه كردن كه پروانه و فرزانه خانم گرفتنش و خانم پرستار هم دستاي سامانو با جوراب زنونه بست به تخت بعدش هم شورتشو درآوردن و پاهاشوهم با جوراب بستن به تخت . يكي از خانم پرستارا هم شروع كرد با پنبه يه محلولي را زد به دودول سامان و يه پارچه سبز رو كه وسطش سوراخ بود انداخت روش (هستي : ها ها ها ها ...) بعدش همه وايستادن كنار و ختنه چي كه خودش دكتر بود شروع كرد به بريدن سامان . &lt;br /&gt;سامان هم گريه مي كرد كه پروانه و پرستارا در حالي كه مي خنديدن نازش مي كردن كارش كه تموم شد فرزانه خانم يه دامن سفيد از كيفش درآورد و پاش كرد و باهم برگشتيم خونه (هستي: به به مبارك سامان جان...) . اون شب فرزانه خانم و شوهرش سور دادن .از اون قضيه چند سال گذشت و ما دبيرستاني شديم منو سامان هردو دوم تجربي بوديم و باهم درس مي خونديم . اكثر اوقات اون مي اومد خونه ما . طبقه دوم خونه ما خالي و دست من بود تا درس بخونم و هيچ كس هم بالا نمي اومد . خاطره اون روز و دودول بزرگ سامان هنوز از ذهنم پاك نشده بود دلم مي خواست يه بار ديگه ببينمش . من هميشه جلوي اون لباس راحت مي پوشيدم. يه روز كه مي دونستم ميآد خونمون واسه درس خوندن رفتم حموم وبعدش هم يه تي شرت آستين كوتاه سفيد خوشگل و يه دامن صورتي و زيرش هم يه شورتكس سفيد و جوراب سفيد پوشيدم. البته اون موقع چون پستونام تازه رشد كرده بودن بيشتر وقت ها سوتين نمي بستم (هستي: عين خود من خوب كاري مي كردي بذار يه كم هوا بخورن بيچاره ها... ) پروانه مي گفت بذار سينه هات راحت باشن البته خودش هم تو خونه كرست نمي بست . سامان كه اومد نشستيم روزمين كه باهم درس بخونيم . يه مدت كه گذشت ديدم سامان زير چشمي داره شورت منو نگاه مي كنه دامن منم تا سر زانوهام بود منم نگاهم به لاي پاي سامان بود و ميديدمكه كيرش داره راست مي شه. منم كه قند تو دلم آب مي شد (هستي: حق داشتي... ). يادم اومد نوارمو نذاشتم به سامان گفتم يه دقيقه صبر كن من يه كاري دارم بايد انجام بدم و زود از تو كشوي ميزم يه نوار بهداشتي برداشتم و رفتم اتاق بغلي البته مي خواستم كنجكاوش كنم . اونجا دامنمو زدم بالا و شورتمو در آوردم يه خورده لاي پامو باز كرده بودم و مي خواستم نوارو بذارم رو كسم كه ديدم سامان درو واكرد اومد تو(هستي: پسرة كنجكاو، همچين بند دلشو مي تابوندي تا.... ) منم زود نوارو گذاشتم لاي پام و شورتمو كشيدم روش و دامنمو انداختم بعد به سامان با ناز گفتم: (با ناز بخونيد) وا سامان خيلي لوسي مگه نگفتم نيا تو بعد مثلا باهاش قهر كردم و رومو كردم اون طرف نشستم.بعد از يكم منت كشي رفتيم سر درس ولي اون ول كن نبود باز داشت به شورت من كه حالا گوشه نوار بهداشتي هم ازش اومده بود بيرون نيگا نيگا مي كرد(هستي: يه كم پاتو باز مي كردي طفلي راحت نگاه كنه.) . يه دفعه بي مقدمه پرسيد سهيلا يه چيزي ازت بپرسم منم كه مي دونستم مي خواد بحثو بكشه به سكس با اشتياق گفتم بپرس بعد گفتش اون چيه از كنار شورتت زده بيرون.(هستي : مثلا نمي دونسته!!! اينم فيلم پسر ها... )منم دامنمو بردم بالا گفتم كدوم اينو ميگي اين نوار بهداشتيه ما دخترا مجبوريم از اين زير شورتمون استفاده كنيم چون پريود مي شيم اونم گفت ماكه مجبور نيستيم(هستي: نه بابا آخه اگه لازم هم بود جا نداشتيد بزاريد... قابل توجه دماق دراز جونم اگه پسرا مجبور بودن نوار بزارن فكر ميكني كجا مي ذاشتن؟؟؟ ) منم با شيطنت گفتم عوضش شما پسرا رو مگيرن ختنه تون مي كنن ، بعدش بهش گفتم كه ختنه شدنشو ديدم اونم گفت مي ذاري منم .... ببينم گفتم آره ولي تو هم بايد بذاري منم مال تو رو ببينم اونم قبول كرد اول تي شرتم و از سرم درآورد و منو خوابوند رو پاهاش و شروع كرد به ماليدن سينه هام و بعدش هم شروع كرد به ميك زدن پستونام ديگه حال خودمو نمي فهميدم بعدش دامنمو درآورد و حالا فقط مونده بود يه شورت با نوار زيرش كه گفتم حالا نوبت منه زود پا شدم و پيرهن و شلوارشو درآوردم زيرش يه شورت مشكي داشت كيرش تقريبا راست شده بود شورتشو به زحمت در آوردم چون به كيرش گير مي كرد وقتي شورتشو درآوردم شروع كردم به بازي كردن با بيضه هاش بعد سر كيرشو گذاشتم تو دهنم (هستي: اَه اَه سهيلا جونم حالت بد نشد من يه بار اين كار رو كردم براي هفت پشتم بس بود... ) و شروع كردم به ليسيدن وخوردنش آخه خواهرم پروانه فيلم سوپر نگاه مي كردو منم قايمكي فيلماشو مي ديدم همه جور فيلمي هم داشت آلماني آمريكايي ژاپني انگليسي منم ياد گرفته بودم (هستي: چه خواهر باحالي... ). سامان هم يه دفعه بلند شد و شورتمو از پام درآورد اون موقع يادمه تازه يه كم مو به شكل مثلث بالاي كسم دراومده بود(هستي: آخيييي...) ولي كسم زياد مو نداشت سامان هم منو بغل كرد و خوابوند كنار تخت و پاهامو باز كرد و دستاشو گذاشت رو دو لبه كسم و شروع كرد به ليسيدن بعدشم لاي كسمو يه كم واكرد و با اانگشتاش چوچولمو پيدا كرد وبا انگشت يه كم فشار داد(هستي: بابا يه كم صبر مي كرد جنگ سرخ پوستا كه تموم مي شد اون موقع .... ) خيلي كيف كردم بعد منو به پشت خوابوند و نشست لاي پاهام و لاي كونمو وا كرد وانگشتشو با پماد چرب كرد(هستي: چه كار كشته بوده اين سامان خان!!! ) و كرد تو كونم بعدش انگشتشو درآورد و كيرشو گذاشت در كونم و يواش هل داد تو داشتم مي مردم بعدش كيرشو درآورد و منو بر گردوند و گفت مي خوام بكنم تو كست كه بهش گفتم اي واي نه من دخترم اونم با خنده گفت كور كه نيستم دارم كستو مي بينم منم كه ديدم دوزاريش نيافتاده (هستي : عجب خنگي بوده) بهش گفتم يعني هنوز دوشيزگيمو دارم يعني هنوز دختريمو دارم يعني باكره ام يعني هنوز پرده بكارتم پاره نشده گذاشتمش واسه شب زفاف واسه شب عروسي (هستي : عين خودم )اونم گفت خودم مي گيرمت بعدش هم يه بالش گذاشت زير كونم تا كسم وا شه اونوقت بود كه كيرشو گذاشت دم كسم و آروم كرد تو بعد از اينكه چند بار اين كارو كرد يه سوزش شيريني همه بدنمو گرفت فهميدم پرده ام پاره شده يه كم خون از دوطرف كسم با آب سامان قاطي شده بود و از دوطرف رونم پايين مي اومد . بعدش هم شروع كرديم به لب گرفتن . البته اون نامردي نكرد و بعدها با هم ازدواج كرديم . حالا من يه پسر ازش دارم اسم پسرم پژمان و الان دوسالشه براش از يه خانم دكتر وقت ختنه گرفتيم . حالا ديگه اوضاع عوض شده الان ديگه خانم دكتر ها هم بچه ختنه مي كنن . اين بود خاطره من اميدوارم ازش خوشتون اومده باشه . &lt;br /&gt;پژمان جون مبارك باشه مواظب باشيد كسي پژمان جونو ديد نزنه تا يه وقت اونم به سرنوشت مامان و بابا جونش مبتلا بشه... &lt;br /&gt;از شوخي گذشته از سهيلا جونم خيلي ممنونم مرسي... &lt;br /&gt;هر كسي هم كه دوست داشت برام تو يه فايل متني به فارسي بنويسه و فايل رو به صورت ضميمه بنويسه... &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889838193251275?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889838193251275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889838193251275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889838193251275' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889787923633336</id><published>2003-07-22T22:47:00.001+04:30</published><updated>2003-07-22T22:47:59.196+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بابا هي شماها براي اين ترك ها حرف در بياريد درست در بعضي موارد يه كم .... هستند ولي به خدا اينقدر باحالند كه حد نداره. چند روزي رفته بودم مسافرت با چند تا از دوستام جاتون خالي خيلي خوش گذشت فقط تنها مشكل اين بود كه با اتوبوس رفتيم و كون و كمرمون حسابي درد گرفته بود كه اونم با اتفاقاتي كه افتاد اصلا فراموش شد اول مي خواستم جدا جدا براتون داستانامو بنويسم ولي همين الان تصميم گرفتم كه از اول مسافرت شروع كنم ... &lt;br /&gt;ما قرار بود ساعت 30/7 شب سوار ماشين بشيم كه طبق معمول با 1 ساعت تاخير انجام شد اولش همه تصميم گرفتيم كه تو ماشين فقط بخوابيم و استراحت كنيم چون اگه بيدار مي مونديم هم حوصلمون سر مي رفت و هم اين كه بقيه مسافرها از سرو صداي ما 4 تا دختر خوابشون نمي برد و جرمون مي دادن. وقتي سوار ماشين شديم همه جاي خودشون قرار گرفتند و طبق معمول هميشه زودتر از همه مسافرها سوار شديم تا قيافه ها رو چك كنيم ببينيم با چه آدم هايي طرف هستيم . قيافه ها خيلي عادي بود فقط 1 خانم چادري توشون بود كه بهش مي خورد از اون گيراي سه پيچ باشه. ولي يكي دو تا دانشجوي انزلي هم سوار شدند بعد هم يكي دو تا از بچه هاي اردبيلي (چون ما براي رفتن سرعين بايد مي رفتيم اول اردبيل) اون آقا پسرهاي كرمو هم تقريبا پشت سر ما بودن و خلاصه اين كه سعي كرديم انتهاي اتوبوس بشينيم و كاري كنيم كه اون عقب كسي كار به كارمون نداشته باشه آقاي راننده محترم هم با يه لبخند و چشمك از ما استقبال كرد و فهميديم كه امشب شب خواب نيست وقتي ماشين حركت كرد بچه ها به نوبت بلند شدند وسط اتوبوس ايستادند و مانتوهاشون رو در اوردند و به عمد طولش دادن و كلي اون وسط كون و كسشون رو به عقبي ها نشون دادن بعد هم شروع كرديم به هر هر و كر كر كلي جك گفتيم و خنديدم تو جك ها به كون و كس و كير ك مي رسيديم يه جورايي بلندتر و با عشوه تلفظش مي كرديم راستش فكر مي كردم مخشون رو زده باشيم ولي نه به اين زودي تقريباً ساعت 30/10 بود كه براي شام آقاي راننده نگه داشت همه ما پياده شديم (تو مسافرهايي كه بودن همون طور كه گفتم 3 تا از دانشجوهاي انزلي هم بودند كه بد تيكه هايي نبودند) وقتي رفتيم تو رستوران ديديم اين 3 نفر پشت ميزي نشستن كه 8 نفرست ما هم كس خولي نكرديم و رفتيم نشستيم پشت يه ميز 5 نفره و مشغول شديم باز هم شروع كرديم مسخره بازي وقتي شام تموم شد رفتيم بيرون و صداي واكمن رو زياد كرديم خودمون هم با آهنگ شروع كرديم خوندن كه ديدم يكي از پسرها كه بعدا فهميدم اسمش علي اومد جلو و گفت: ميشه منم بخونم به خدا صدام بد نيست و يه جوري خودشو قاطي كرد و پشت سرش هم اون 2 تا به اسم هاي مهران و حسين اومدند و شروع كردن به شوخي و مسخره راستش اين مدليشو نديده بودم چايي نخورده فاميل شده بودن... علي گفت راستشو بخوايد من با اين دو تا شرط بستم كه مي تونيم امشب رو يه كم با هم حال كنيم ولي اين دو تا كس خول يا بهتره بگم كير خول ميگن نه بابا اينا اهلش نيستن حالا همين اول بهمون بگيد اهلش هستيد يا نه؟ &lt;br /&gt;اينجا بود كه من ، مريم ، ستاره و سيمين مثل بمب تركيديم و مريم كه از نظر روحي از همه ما قوي ترِ و يه كم هم راحت تر گفت چه جورم !!! علي هم انگار دنيا رو بهش داده بودن گفت آخ جون مال رديفه ولي ما يه دونه كم داريم سيمين هم با خنده گفت عيب نداره من و هستي با هم مشكلي نداريم مي تونيم با هم كنار بياييم هوو هاي خوبي براي هم هستيم و همه باز خنديدن علي كه خيلي با نمك بود گفت باشه از اونجايي كه من خيلي قوي تر هستم من وسيمين و هستي با هم مي ريم ، شما ها هم فكري به حال خودتون بكنيد و قرار بر اين شد كه مهران و مريم با هم بشينن ، حسين و ستاره هم كنار هم باشن و من و سيمين هم به ترتيب جامون رو عوض كنيم با هم ... ديگه اتوبوس داشت حركت مي كرد براي همين هم مجبور شديم سيگارامون رو خاموش كنيم و طبق قرار بشينيم ولي قرار شد اول سيمين كنار علي بشينه مي دونستم كجا به سيمين بگم حالا نوبت منه!!! &lt;br /&gt;همه سوار شدن علي آخر همه سوار شد و كنار گوش راننده چيزي گفت و هر دو خنديدند علي هم تشكر كرد و اومد نشست. من تنها نشستم چون يكي از صندلي ها خالي بود و بقيه هم كنار هم يه كم كه حركت كرديم ديدم راننده از تو آينه عقب رو نگاه مي كنه بچه ها هم مانتوهاشون رو كه در اورده بودن مثل پتو كسيده بودن روي خودشون و كناريشون و به قول خودشون كه بعدا گفتن حسابي اون زير كير و كس مالي مي كردن. &lt;br /&gt;يه كم كه گذشت راننده برخلاف معمول همه چراغها رو خاموش كرد و فقط چندتا چراغ كوچولو روشن موند بعدا فهميدم كه تو ترمينال پسرها با راننده گرم گرفتن و علي هم بهش گفته بود كه يكي از دوستامون ميگرن داره اگه چراغ هاي قرمز روشن باشه سردردش شروع ميشه راننده هم خنديده و گفته كه برو پسرجون ما هم جون بوديم برو حال كن فقط هر وقت چراغها رو روشن كردم جاتون رو درست كنيد چون به پاسگاه نزديك مي شيم تا يه موقع مشكلي پيش نياد و علي هم خنديده و تشكر كرده بود خلاصه بگذريم كه اين دوستاي جندة من بهم نگفتن كه اون شب چي كارها كردن چون من هم جلوتر از همه نشسته بودم روشون تسلط نداشتم و سعي كردم يه كم زوركي خودمو به خواب بزنم فكر كنم 1 ساعت و نيمي گذشت كه ديدم چراغ ها رو روشن شد و علي آروم به بچه ها گفت كه دخترا جاتون رو عوض كنيد نزديك پاسگاهيم و بچه ها جابه جا شدن وقتي ماشين تو پاسگاه ايستاد من برگشتم عقب ديدم هر كدومون تو يه حال و هوايي هستند با خنده گفتم كاه مال شما بود كادون هم مال شما بود دخترها كه هيچ كدوم رژ رو لبشون نمونده بود و دكمه هاي پيراهن ستاره هم باز بود با خنده بهش گفتم ستاره جون فدات شم بيا اينجا مادر دكمه هاتو ببندم تابلو نشيم تو كه حال درست و حسابي نداري پسر ها هم همگي تي شرتهاشون رو تا جايي كه مي تونستند كشيدند بيرون و علي هم پيرهنش رو مثل اين جوادا كشيده بود رو شلوار و علي با خنده آروم گفت من بايد برم دستشويي و حسين و مهران هم گفتند: خدا به كيرت طول خيلي زياد عطا كنه زود باش همه اين ها رو ما سه تا نشسته بوديم و گوش مي كرديم و حسين آروم گفت: «بابا اينا خيلي ماهرند» فكر مي كردند صداشون رو نمي شنويم من هم برگشتم عقب گفتم : «تا راننده نيومده بريد يه جايي پيدا كنيد آبرو برها» و هر سه مون خنديدم علي كه حسابي جا خورده بود گفت: «بچه ها بريم.» وقتي رفتن خانم چادري تشريف آوردند عقب و شروع كردند به موعظه ما هم طبق معمول گوش داديم و هيچ چي نگفتيم وقتي حرفش تموم شد مريم گفت:« باشه نمي خنديم تا تو كفة مرگتو بزني» بيچاره زن حسابي قيافش ديدني شده بود ديد نمي تونه حريف ما بشه گفت: «استغفر الله» و رفت. &lt;br /&gt;من همبه سيمين گفتم سيمين جون حالا نوبت من. سيمين هم داد و بيدادش رفت هوا كه نمي خوام تازه داشتيم راه مي افتاديم و من تازه تونسته بودم علي رو حسابي حشري كنم منم گفتم به من ربطي نداره ولي بايد پسرها نهايتاً 2 ساعت ديگه پياده ميشن و اونوقت سر من بي كلاه مي مونه ... خلاصه از اون اصرار و ار من انكار... راننده اومد وقتي ديد مسافرها كم هستند صبر كرد تا پسرها هم اومدند وقتي پسرها اومدند بالا همه مثل قبل نشستند با اين تفاوت كه من كنار علي نشستم. علي با تعجب نگام كرد گفتم:« چيه خوب نوبت منه ديگه؟» اونم خنديد و گفت چه عالي. &lt;br /&gt;تا اينجا رو داشته باشيد تا بقيه اش رو فردا براتون بنويسم. بابا آخه منم كار دارم هوارتا.... &lt;br /&gt;يه چيزي دوستان كامنت من الان يه كم مشكل داره ازتون خواهش مي كنم به اي دي ياهوي من پي ام بديد تا هوارتا خوشحالم كنيد. Id= hasti236 يا بهم&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889787923633336?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889787923633336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889787923633336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889787923633336' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889783228333087</id><published>2003-07-22T22:47:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T22:47:12.253+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شمال &lt;br /&gt;دست همگي دردنكنه كه اينقدر نظر دادي بابا خيلي بي معرفتيد ولي من دست از كارم بر نمي دارم و همچنانبراتون مي نويسم. &lt;br /&gt;قول داده بودم راجع به مسافرتم بنويسم روز 8 فروردين كه رفتيم شمال جناب پدر خانواده تصميم گرفت بريم جتمع مسكوني صدف و يه سوئيت بگيريم بگذريم كه با چه بدبختي سوئيت گرفتيم.اما خيلي جاي قشنگي بود من هم چون تنها فرزند خانواده هستم در حال حاضر عصرها تنهايي مي رفتم كنار دريا يه كم شاعر مي شدم و خلاصه يه هوا هم احساساتي، من شب دريا رو خيلي دوست دارم دوست دارم 15 قبل از غروب بشينم رو ماسه ها تا هواتاريك تاريك بشه ... &lt;br /&gt;روز اول اينقدر خسته بودم و از طرفي هم دلم خيلي گرفته بود تو حال خودم بودم اصلا به اطرافم توجه نمي كردم بعد از اين كه هوا تاريك شد با چشم هاي ورم كرده رفتم خونه حسابي استراحت كردم تا حالم يه كم جا بياد روز بعد با مامان رفتيم كنار دريا ديدم با هم صحبت مي كرديم و راه مي رفتيم كه من يه لحظه سنگيني نگاهي رو متوجه شدم وقتي برگشتم اطرافم ديدم از ويلاي كناري يه پسري با قيافه معمولي ولي خيلي با وقار ايستاده ما رو نگاه مي كنه من اعتناي نكردم و رفتيم نزديك غروب بود كه خودم تنهايي به قول دوستام زدم به ساحل فكر مي كنم 1 ساعتي از راه رفتم و نشستنم گذشته بود كه يه صدايي توجهم رو جلب كرد وقتي برگشتم و خوب نگاه كردم ديدم همون پسر هست كه صبح ديدمش من چيزي نگفتم خودش خيلي راحت اومد نشست كنارم ... من كه مي ترسيدم يه موقع بابا پيداش بشه گفتم ميشه بريد من خيلي نگرانم نكنه كسي ما رو ببينه در صورتي كه مي دونستم كسي نمي ياد. اون پسر هم خودشو محسن معرفي كرد و ازم خواست تا برم تو سوئيت اون و گفت كه تنهايي اومده شمال. &lt;br /&gt;دروغ نگفته باشم من هم از خدام بود اول يه كمي ناز كردم ولي بعد گفتم باشه بريم... وقتي رفتيم تو خونه ديدم خيلي تميز و مرتب هست. خلاصه تعارفم كرد كه بشينم و خودش شروع كرد به پذيرايي كردن منم حسابي لباسم خيس شده بود و رطوبت دريا رو به خودش گرفته بود بعد از خوردن چاي و يه كم صحبت كردن راجع به خودمون آقا محسن تازه فهميد كه لباس من خيس شده گفت برو تو اتاق خواب از تو كشو لباس هست بردار بپوش من هم رفتم تو اتاق و يه لحظه منظرة قشنگ دريا رو از پنجره ديدم خيلي قشنگ بود فكر كنم نزديك 5 تا 10 دقيقه همون جا موندم يه هو يادم افتاد كه اومدم لباس عوض كنم سريع يكي از تي شرت ها رو انتخاب كردم و همين كه لباسمو در آوردم تا تي شرت رو بپوشم محسن اومد تو ولي زود برگشت بيرون و معذرت خواهي كرد راستش يه كم تعجب كردم و از طرفي هم ازش خوشم اومد. &lt;br /&gt;بعد كه از اتاق رفتم بيرون باز هم معذرت خواهي كرد و من هم بهش گفتم اصلا اشكالي نداره الان دقيقاً يادم نيست كه چي شد بحث كشيده شد طرف سكس و از اين جور حرفها كه من هم يه سري مسائل رو براش توضيح دادم و بهش گفتم ه يه بلاگ دارم و توش اي موضوع رو مطرح مي كنم اونم خيلي تشويقم كرد و مي دونم كه الان هم خودش مي ياد اين رو مي خونه آقا محسن خيلي باحالي عزيز به من كه خيلي حال دادي. &lt;br /&gt;خلاصه يه لحظه حس كردم با حرفهاي من محسن شق كرده چون واقعاً شلوارش داشت پاره مي شد و مرتب با هر حرف و خنده من لباسش رو مي كشيد روي كيرش و قايمش مي كرد خوب حقيقتاً من هم خيس كرده بودم. خلاصه با هزار خجالت محسن ازم خواست كه با هم باشيم اين چند روز رو ولي من كه خيلي ديرم شده بود ي خواستم برم محسن گفت هستي تو رو خدا نرو آخه من حالم خيلي بده زنگ بزن به مامان بگو يه دوست پيدا كردي تا 1 ساعت ديگه هم مي روي خونه ... من هم با هزار زحمت اين مامان رو راضي كردم كه تا 1 ساعت ديگه دم در سوئيت هستم. &lt;br /&gt;همين كه اين رو گفتم و گوشي رو قطع كردم محسن دو تا دستاش رو گذاشت كنار صورتم و منو كشيد طرف خودش و شروع كرد به بوسيدن و تشكر كردن ولي من جام خيلي بد بود محسن گفت بريم تو اتاق من و رفتيم تو اتاق خواب وقتي وارد شديم گفت تي شرتم رو پس بده زود باش و منو مجبور كرد لباسش رو در بيارم و به محض اين كه لباس رو در آوردم اومد طرفم و دستش رو از پش گذاشت تو گودي كمرم و شروع كرد لب گرفتن و ماليدن كمر من ... بعد از 10 دقيقه كه يستاده به هم گره خورديم منو پرت كرد رو تخت و آروم دكمه هاي شلوارم رو باز كرد و پرسيد اپني گفتم :نه. اونم آروم شلوار نو در اورد و شورتم رو هم پشت سرش و آروم دست كشيد لاي پام. بعد ازم خواست كه من هم لختش كنم منم اول بالاتنه و بعد پائين تنه رو در آوردم فقط مونده بود شورتش ه كيرش قشنگ معلوم بود مي شد حدس زد ه كير بزرگي داره ولي وقتي شورتش رو در آوردم واقعا تعجب كردم چون خيلي بزرگ بود. &lt;br /&gt;محسن هم منو خوابوند رو تخت و از نوك پام شروع كرد به ليسيدن وقتي رسيد به زانوهام خودم ازش خواستم بياد ديگه ادامه نده و محكم بغلم كنه محسن هم به حرفم گوش كرد همون طور كه محكم تو بغلش بودم مدام لب مي گرفت يه موقع ها هم لب گرفتن جاشو مي داد به گاز و چنان گاي از لبا مي گرفت كه دادم من مي رفت هوا و از پائين هم مدام پاشو مي ماليد به كسم ازم خواست به پشت بخوام و اصلا هيچ چي نگم بزارم اون كارش رو بكنه من هم اطاعت كردم و خوابيدم محسن هم حسابي نفس هاي داغش رو مي زد به گردنم و منو حشري تر مي كرد آروم رفت سراغ سينه هام هنوز سوتين تنم بود شروع كرد به گاز گرفتن مدام نوك سينه هام رو گاز مي گرفت منم سوتينم از جلوباز مي شد آروم سوتينم رو درآورد وقتي سينه هاي من رو ديد قشنگ مي شد شهوت رو تو چشماش خوند من فكر مي كردم فقط كس يه دختر مي تونه اينقدر كسي رو حشري كن ديگه دست از سينه هام بر نمي داشت تا اين كه بهش گفتم دردم گرفته واقعا سينه هام درد گرفته بود محسن هم رفت سراغ نافم و مدام زبونش رو فرو مي كرد تو نافم و فشارش مي داد تو ... اونجا بود كه صداي ناله ام در اومد محسن به محض شنيدن صداي من گفت : الهي فدات بشم و تندتر نفس مي كشد و مدام به كارش ادامه مي داد همون طور كه گازم مي گرفت و ليسم مي زد رفت سراغ كسم و آروم شروع كرد گاز گرفتن و خوردن كسم با دستش دو تا لبه كسم رو از هم باز كرده بود و مدام زبونش رو روي چوچولم مي لرزوند من ديگه واقعا داشتم مي مردم حسابي آه و نالم در اومده بود محسن دوباره اومد بالا طرف سينه هام منم بيكار نموندم آروم تو گوش محسن گفتم كجاب بدنت خيلي حساسه؟ اونم با دست زد رو كسم و من فهميدم كيرش حساسه و بعد هم گفت همين جايي كه دارم مي خورم هم حساسه يعني سينه هام. &lt;br /&gt;يه لحظه ياد حميد افتادم آخه اونم همين طوريه. به خودم گفتم بايد مثل حميد دادش رو در بيارم و فقط 15 دقيقه وقت داشتم بهش گفتم محسن حال نوبت منه به پهلو بخواب اونم خوابيد من يه دستم رو برم روي باسنش و با دست ديگه هم با نوك كيرش ور رفتم و مي ماليدمش و همزمان نوك سينش رو هم گاز مي گرفتم همون 7-8 دقيقه اول ديدم داره ناله مي كنه و بهم گفت هستي بسه مال من جنبه نداره مي ريزه بيرون منم خنديدم و ازش خواستم طاق باز بخوابه و آروم يه پاشو بلند كردم گذاشتم روي ميله هاي پائين تخت و محكم نگهش داشتم تا پاشو شل نكنه و همون طور كه بين پاهاش نشسته بودم با كيرش بازي مي كردم و با دست ديگه ام هم زير بيضه هاش بود و خيلي آروم نوازشش مي كردم طوري كه محسن ديگه نمي تونست پاشو بالا نگه داره و مدام آه و اوه مي كرد بهم گفت هستي داره مي ياد چيكار كنم گفتم هيچ چي ولش كن و بعد از فكر كنم 2-3 دقيقه آبش با چنان شدتي زد بيرون كه تمام بدن من و خودش رو كثيف كرد خودش خيلي ناراحت شد ولي من براي اين كه از دلش در بيارم آروم خوابيدم روي بدنش و گفتم اصلا اشكالي نداره بعد از 5 دقيقه كه خودمون تازه فهميديم كجا هستيم و حالمون يه كم خوب شد محسن بهم گفت برو دوش بگير ولي چون خيلي داشت ديرم مي شد گفتم نه نمي شه و اونم بلند شد و با يه دستمال بدنم رو تميز كرد و با هم براي پس فردا قرار گذاشتيم ... &lt;br /&gt;خلاصه خيلي خوش گذشت خيلي زياد... محسن جون اگه اومدي و اينو خوندي بايد بهت بگم كه من عيد خيلي خوبي با تو داشتم. &lt;br /&gt;مي خوام به اميد خدا دفعه بعد راجع به همجنس بازي براتون بنويسم و اولين باري كه فهميدم براي سكس به همجنس خودم هم علاقه دارم... &lt;br /&gt;با پيام ها و ايميل هاتون كمكم كنيد در ضمن به خدا سرم خيلي شلوغه تا جايي كه بتونم جواب ايميل ها رو مي دم و يا حداقل براتون تو مسنجر پي ام مي زارم اينم اي دي من : hasti236 اين اي دي فقط مخصوص بچه هاي بلاگ همگي شما رو دوست دارم .... &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889783228333087?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889783228333087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889783228333087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889783228333087' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889777012136378</id><published>2003-07-22T22:46:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T22:46:10.086+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>عيد همگي مبارك اميدوارم كه بهتون خوش گذشته باشه از همه اونهايي كه اومدن و كلي بهم حال دادن ممنون تعطيلات خيلي خوبي بود بعد از اين كه اتفاقات آخرين روزي كه با حميد بودم رو براتون نوشتم حتما مي نويسم شمال چه اتفاقهاي كون و كسي باحالي افتاد ... &lt;br /&gt;آخرين روزي كه حميد رو ديدم روز قبل از شمال رفتن بود كه براتون نوشتم بعد از اين كه رفتم محل كار حميد و با هم رفتيم ناهار خورديم قرار شد بريم خونه ... حدود ساعت 4 بعد از ظهر رسيديم دم در خونه ( بنده قرار بود ساعت 5/4 بعد از ظهر خواهرم رو ببرم آرايشگاه حالا در نظر بگيريد كه من چه موقعيتي داشتم) وقتي رفتم تو ديدم هيچ كس نيست اولين كاري كردم گوشيم رو خاموش كردم و رفتم تو اتاق خواب حميد؛ من چون ز قبل اطلاع نداشتم كه مي ريم به قول حميد خلوتكده امادگي نداشتم و ازش خواستم كه برم حمام حميد هم گفت منم مي يام (ديگه موقعيت از اين بهتر امكان نداشت) حميد هم منو بغل كرد و برد تو حموم نمي خوام زياد حاشيه برم رفتيم زير دوش آب گرم دوتايي تو بغل هم لب ،بوس، كس خوري هر چي بخواي تو 15 دقيقه حموم اتفاق افتاد من هم تيغ دادم دست حميد و گفتم هر جوري دوست داري به كسم صفا بده و هر شكلي دوست داري درش بيار ولي حميد گفت من همين طور با مو دوستش دارم... خلاصه تو اين مدت كوتاه اينقدر بهمون حال داد كه من زير آب گرم داغي كير حميد رو حس مي كردم... &lt;br /&gt;بعد از اين كه اومديم بيرون حسابي حميد بدنم رو خشك كرد و به بهانه اين كه كسم تميز نشده رفت سراغ كس بيچاره من مدام زبونشو مي ذاشت روي چوچولة من و مي لرزوندش واي خيلي خوش گذشت من هم ديگه آه و نالم بلند شده بود طفلك حميد كه حسابي حشري شده بود سرش رو گذاشت رو كسم و چشماشو بست تقريبا از خستگي از حال رفته بود من هم ديدم طفلي گناه داره بلند شدم و ازش خواستم راحت دراز بكشه رو تخت اونم همين كار رو كرد و بعد شروع كردم به خوردن نوك سينه هاي حميد و دستم آروم آروم بردم طرف كيرش باورم نمي شد بتونم اينقدر حميد رو حشري كنم آخه خيلي داغ كرده بود و نفس نفس ميزد يه جاهايي وقتي كيرش رو مي ماليدم دستم رو مي گرفت مي گفت خانم گل ديگه بسه دارم از حال مي رم منم لباشو مي بوسيدم و مي ذاشتم يه كم استراحت كنه بعد از 5 دقيقه دوباره مي رفتم سراغ كيرش مدام هم نوك كيرش و رگهاشو فشار مي دادم تا زود آبش نياد تا تونستم هم اسپري بهش زدم بيچاره حميد ديگه داشت مي بريد در حين اين عمليات مهم بعضي با هم صحبت هاي سكسي هم مي كرديم (حميد ازم مي پرسيد تو شبها باخودت ور مي ري و خود ارضايي مي كني؟؟؟ سوال خيلي بي موردي بود چون اكثر دخترها اين كار رو قبل از اين كه يه سكس واقعي داشته باشن يا در مواقع نيازشون انجام مي دن و از نظر من براي اين كه خداقل بدن خودمون رو بشناسيم لازمِ ولي من به حميد گفتم آره بعضي مواقع اونم ازم پرسيد چرا؟ من كه حسابي كفري شده بودم گفتم به همون دليلي كه تو شبها اين كار رو مي كني حميد خان شكست خورده هم ديگه هيچ چي نگفت) خلاصه در همين حين بوديم كه ديديم صداي در ووردي اومد منم كه يادم رفته بود موقع اومدن داخل كليد رو از پشت رو در بزارم حسابي ترسيدم حميد هم مثل برق گرفته ها با اون كير 130 درجه بلند شده اش دويد و رفت لباسامو آورد باورتون نمي شه نمي تونستم شورتم رو پام كنم هر كدوم يه جوري گير كرده بوديم مامان و بابا و خواهر حميد هم وسط اتاق وايستاده بودن و هاج و واج اطرافشون رو نگاه مي كردن منم فوري لباسامو پوشيدم و تخت رو مرتب كردم ولي اينقدر عجله داشتم كه ديگه سوتينم رو تنم نكردم ميد هم شورت و عرق گيرش رو پرت كرد زير تخت و رفت تو اتاق من هم پش سرش رفتم تو اتاق واييي نمي دونيد چه صحنه اي بود همه با تعجب به ما دو تا نگاه مي كردن دو تايي اومديم مثل آدم هاي مجرم نشستيم رو مبل ( همش تقصير شما پدر مادر هاست بابا شما كه هر شب همديگر رو داريد و ت وبغل هم كير تو كس مي خوابيد يه كم هم به فكر ما باشيد ديگه مگه ما چه گناهي داريم) خلاصه فكر كنم 10 دقيقه اي گذشت كه حميد زنگ زد به آژانس و يه ماشين گرفت تا ماشين بياد 1 سال طول كشيد آخه من خيلي خجالتي هستم تا ماشين اومد من و حميد بلند شديم كه بريم مامانش يه كم تعارف كرد كه بشين و از اين حرفها ولي وقتي ديد تصميم من قطعيه به حميد گفت:( با عصبانيت) تو كجا مي ري؟ حميد هم گفت الان برمي گردم ... راستش اصلاً توقع نداشتم حميد اينقدر ترسو باشه و برخورد اون روز خيلي چيزها رو عوض كرده تا رسيديم تو كوچه دوتايي بلند زديم زير خنده هنوز هم از يادآوريش خندم مي گيره خيلي با مزه بود ... &lt;br /&gt;اميدوارم براي شما هم جالب باشه در اخر هم مي خوا يه نكته رو يادآوري كنم هر كسي كه فكر مي كنه من پسرم من مي تونم يكي از عكس هام رو البته خيلي محو براش بفرستم يا اين كه يه قرار چت بزاريم و همه جمع شيم دور هم و با هم صحبت كنيم حالا انتخاب با خود شما من بر اساس نظر اكثريت تصميم مي گيرم . &lt;br /&gt;در مورد نوشتن تو بلاگر هم اين تصميم رو دارم كه يه كم به مشكل برخوردم ولي اين كار رو حتما انجام مي دم&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889777012136378?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889777012136378'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889777012136378'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889777012136378' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889750654687460</id><published>2003-07-22T22:41:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T22:41:46.530+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ماجراي من و امير 2 &lt;br /&gt;خلاصه بعد از اولين روزي كه من و امير تنها بوديم من واقعا دلم ميخواست باز هم باهاش خلوت كنم (نكته 1 : هر خانمي بلا استثنا بعد از هر سكسي قبل از اين كه از خستگيش در بياد به سكس بعدي فكر ميكنه) خلاصه انتظار مي كشيدم كه باز هم موقعيتش رو بدست بيارم تا اين كه طبق معمول خونه خالي شد و من هم امير رو خبر كردم. ولي اين بار احساس مي كردم اصلا هيچ چيزي برام تازگي نداره همه چيز تكراري به نظرم مي يومد تصميم گرفتم به امير بگم كه خوصيات اخلاقي خانم ها تا حدوددي چه طوريه راستش من در موقع حرف زدن با طرف مقابلم خيلي خجالتي هستم و معمولا نمي تونم راحت رو در رو صحبت كنم. هر چي فكر كردم خدايا چه طوري بهش بگم ياد يه كتاب افتادم كه اگه گيرش بياريد و بخونيدش خيلي كمكتون مي كنه اسم كتاب از عقد تا زفاف هست كه نوشته دكتر علي نژاد هست كتاب خيلي مفيدي من خيلي از مطالبي كه بعدا براتون مي گم رو تو اين كتاب خوندم... خلاصه رفتم كتاب رو آوردم و يه قسمت هايي كه مربوط به نقاط حساس بدن زن علاوه بر نقاط متداول بود رو براش خوندم و همين طور طرز خوابيدن موقع سكس و خيلي چيزهاي ديگه كه به ترتيب براي شما هم مي گم.... &lt;br /&gt;اون روز امير كه همه اين چيز ها رو خونده بود خيلي بر خوردش فرق كرد اول اين كه بعد از كمي صحبت كردن نزديك به 1 ساعت فقط منو ناز و نوازش مي كرد و منو نشوند تو بغلش و بعد هم موهاي منو مي بوسيد و بو مي كرد خيلي برام جالب بود چون سري قبل همون طور كه گفتم بدون هيچ مقدمه اي منو خوابوند رو تخت و بعد از 1 ساعت با خواست خودم رفتيم دراز كشيديم كنار همديگه اون روز امير لباس هاي من رو يكي يكي و با طمانينه در آورد و هر تيكش رو كه در مي آورد و يه قسمتي از بدنم معلوم مي شد شروع مي كرد به ليسيدن و بوئيدن و وسطاش هم گازهاي كوچولو ازم مي گرفت كه خيلي بهم مي چسبيد (نكته 2: خانم ها از گازهاي كوچيكي كه از هر قسمت از بدنشون گرفته مي شه خيلي خوششون مي ياد) البته من هم بيكار نشستم و بعد كنار هم به پهلو خوابيديم تمام بدن همديگرو لمس مي كرديم امير خيلي داغ شده بود من هم همين طور بعد امير ران پاشو گذاشت وسط پاياي من روي كسم و محكم فشارش داد و در همون حين نوك سينه هاي منم مي خورد من هم پام لاي پاهاش بود نمي خوام زياد روي اين قسمت باقي بمنونم كه به من خيلي چسبيد كم كم امير هم داشت به تحريك مي شد چون حسابي به نفس نفس افاده بود بعد سرش رو آورد پائين و گذاشت روي كوسم و زبونشو تيز كرد و كردش تو كسم واييييي من كه حسابي تحريك شده بودم يه جيغ بلند زدم تمام بدنم مي لرزيد و ناخودآگاه نمي تونستم پاهامو باز نگه دارم اونم محكم پاهاي منو گرفته بود و به كارش ادامه مي داد وقتي ديد كه از حال رفتم آروم آروم اومد بالا و رفت سراغ سينه هام و لبام من هم دستم رو بردم گذاشتم رو كيرش حسابي شق شده بود باهاش يواش يواش بازي كردم همين طور با بيضه هاش همين اونم سابي آه و ناله اش در اومده بود ... من خوابيدم زير و اونم كيرش رو گذاشت روي كسم من هم پاهام بستم واييييييييي خيلي داغ بود و همين طور به لب گرفتن ادامه داديم من كه حسابي خيس كرده بودم ... مثل دفعه پيش مجبور بوديم از پشت ادامه بديم من هم روي لب تخت دراز كشيدم و پاهام رو روي زمين گذاشتم تقريبا خيلي راحت مي تونست انجام بده اول خواست كاندوم بكشه روش كه من نذاشتم و همون طور كه پشتم بود يواش يواش كيرش رو از پشت كرد تو من من كه حسابي داشتم درد مي كشيدم محكم لحاف رو مشت كرده بودم ... فكر كنم امير فهميد چون بهم گفت خانمي مي خواي تمومش كنيم من هم در همون حالت گفتم نه !!!!! امير هم او يواش يواش حركت مي كرد ولي بعد ريتم گرفت من هم از شدت درد ناخودآگاه خودم رو سفت كرده بودم امير هم مي زد روي باسنم حسابي باسنم مي سوخت بعد كيرش رو كشيد بيرون چنان آبي ازش پاشيد بيرون كه كمر منو حسابي داغ كرد داغ داغ...... اونم برم تميزش كرد من كه از حال رفته بودم چون اون جور كه مي خواستم سكس كرده بودم باهاش و حسابي ارضا شده بودم ولي طبق معمول كمر درد ولم نمي كرد (نكته 3: اكثر خانم ها بعد از سكس دچار كمر درد وحشتناكي مي شن كه خيلي دردناكه و تنها چيزي كه اونو خوب مي كنه يه كم توجه آقايون و بعد هم يه حموم هست حتي اگه اين خلوت و نزديك هم بودن در حد يه بوسيدن باشه) ... &lt;br /&gt;امير كه ديد حال من چه جوريه من رو بغل كرد و همون طوري كه تو بغلش بودم همش منو مي بوسيد و نازم مي كرد بعدش با هم رفتيم حموم وان حموم رو پر كرديم و من نشستم توي وان و سرم رو گذاشتم رو پاي امير اونم برام كلي حرفهاي عاشقونه زد و از خاطرات سكسش برام تعريف كرد كه شايد بعدا براتون بنويسمشون.... بعد دوش گرفتيم و همون طور كه زير دوش آب بوديم و چسبيده بوديم به هم امير كيرش رو بهم فشار مي داد من هم اون شرايط رو كه ديدم حسابي باهاش ور رفتم و يه كمي هم اذيتش كردم (توصيه: خانم هاي محترم آقايون روي اين قسمت از بدنشون خيلي حساسند و خيلي دردناكه تو رو خدا اينقدر خشن باهاش برخورد نكنيد گناه دارن آخه). &lt;br /&gt;وقتي وامديم بيرون دو تامون دوباره سرحال بوديم همون طور لخت نشستيم روي كاناپه البته من تو بغل امير بودم و با هم شوخي هاي سكسي مي كرديم و جك مي گفتيم من هم بعد سرم رو گذاشتم رو سينه امير و با موهاش بازي كردم ( نكته 4: خانم ها اكثرا خوابيدن روي سينه طرفشون و بازي كردن با مهاي سينه آقايون مخصوصا بوسيدن سينه آقايون خيلي بهشون آرامش ميده ولي معمولا روشون نمي شه اين رو بيان كنن) اون هم دوباره حشري شد و آمپرش زد بالا و شروع كرد با چوچولة من بازي كردن حسابي مالوندش من هم كه اصلا نا نداشتم چيزي بگم فقط ناله مي كردم و همين ناله هاي من باعث مي شد اون بيشتر تحريك بشه خلاصه همه چيز دوباره تكرار شد امير شروع كرد به ليسيدن كس من و با چوچولة من بازي كردن و بعضي اوقات هم چنان گازي ازم مي گرفت كه من جيغ مي زدم خلاصه اون روز خيلي همديگر رو چلونديم احساس مي كردم تمام بدنم مي لرزه و نمي تونستم تعادلم رو حفظ كنم ..... البته من هم وقتي بيضه هاش تو دستم بود فشرش دادم تا بفهمه من چه دردي رو دارم تحمل مي كنم اون روز خيلي به ما خوش گذشت خيلي و حسابي حال داديم و حال گرفتيم وقتي امير رفت من يه مسكن قوي خوردم و خوابيدم تا ساعت 10 شب. &lt;br /&gt;آخ جوني كجايي كه يادت بخير .... امير كجايي ؟؟؟ دلم براي اون روزا خيلي تنگ شده خيلي&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889750654687460?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889750654687460'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889750654687460'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889750654687460' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5322591.post-105889745425183368</id><published>2003-07-22T22:40:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T22:40:54.243+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من و امير ۱ &lt;br /&gt;امشب مي خوام اولين ماجراي سكسم رو بگم كه مربوط ميشه به زماني كه دوم دبيرستان بودم ... راستش من يه پسر عمه دارم كه خيلي كونده است من هم در اون سن كه بودم يه جورايي بدم نمي يومد تجربه كنم ... خلاصه مي خوام زودتر برم سر روز اصلي همه چيز دست به دست هم داد تا من با پسر عمه ام بريزم رو هم؛ اين امير آقاي ما خيلي منو دوست داشت ( هنوز هم اظهار علاقه مي كنه و به قول خودش تا حالا ازدواج نكرده فقط به خاطر من ) من هم تا اون روز با هيچ پسري هيچ گونه رابطه اي نداشتم تا اين كه يه روز همة اعضاي محترم خانواده تصميم گرفتند تشريف ببرند ميهماني من هم فرصت رو غنيمت شمردم و زنگ زدم به امير طبق معمول پشت تلفن يه كم با هم لاسيديم و من هم بهش گفتم فردا من خونه تنها هستم و قرار شد همه كه 5 صبح رفتن من هم منتظر اومدنش همون ساعت بشم (چون يكي از عموهاي من تو كوچة ما ساكن هست اينم از شانس منه كه تو كون خر گير كرده ) خلاصه به انتظار فردا نشستم... همون شب رفتم حموم و يه دوش گرفتم و خلاصه همه جا رو صفا دادم از پائين تا بالا و وسط و همه جا ... &lt;br /&gt;صبح به محض اين كه همه خارج شدن من بلند شدم و دست به كار شدم يه چايي دم كردم و كلي صافكاري كردم رو پوستم و خلاصه يه نيم تنه آبي پوشيدم و آرايش آبي هم كردم و به انتظار نشستم حدود 6 صبح زنگ زد و من هم در رو براش باز كردم خلاصه از در كه اومد تو ديگه هيچ كدوم نمي تونستيم تحمل كنيم به جاي سلام يه لب درست و حسابي و مشتي از هم گرفتيم... به جاي سلام اِه و اُه ما راه افتاده بود... با هم يه چايي با كيك خورديم من رفتم تو اتاق كه با خودم سي دي يه فيلم توپ رو بيارم امير هم اومد تو اتاق و از پشت منو بغل كرد (نمي دونيد خاطره اولين سكس چه حالي به آدم مي ده) خلاصه من هم بعد از كلي لوس بازي و ناز كردن شروع كردم چه ماچ و بوسه اي راه انداختيم ( بعد از اون روز مجبور بودم تا 3 روز روژ قهوه اي تيره استفاده كنم.) &lt;br /&gt;بعد از اين كه منو خوابوند رو تخت كلي نازم كرد و برام حرفهاي عاشقونه زد و كلي ماچ و ماچ بازي اينقدر لاله گوشم رو خورده بود كه قرمز قرمز شده بود ... &lt;br /&gt;اينقدر جفتمون حشري شده بوديم كه ديگه حاليمون نبود داريم چي كار ميكنيم؛ من ازش خواستم تا پيراهنش رو در بياره اونم بعد از در اوردن لباسش من رو لخت لخت كرد و خوابوند روي تخت از نوك پام شروع كرد به خوردن و ليسيدن تا اومد بالا تا جلوي درب ورودي من هم چون مي دونستم چقدر حساسه حسابي بهش رسيده بودم . خلاصه اومد بالا تا نوك سينه هام ديگه داشتم از حال مي رفتم من هم بيكار نموندم و شروع كردم به مالوندن كيرش خلاصه حسابي داشت بيهوش مي شد؛ من هم كه از اون بدتر بودم ديگه نمي تونستم تكون بخورم ... امير هم يواش يواش رفت پائين و حين اين كه تمام بدنم رو با زبونش و لباش لمس مي كرد رفت سر اصل موضوع و زبونش رو گذاشت به قول بچه ها روي چوچوله ام من هم حسابي آه و نالم در اومده بود و كم كم داشت به جيغ تبديل مي شد من هم با كير اون ور مي رفتم حسابي شق شده بود و محكم و سفت ... از اونجايي كه من هنوز باكره بودم و هستم نمي تونست بزاره تو كسم و براي موارد ديگه راحت بود يه كاندوم در آورد و كشيد رو كيرش و بعد منو چرخوند و به پشتم كرد بعد با كرم منو حسابي چرب كرد چون خيلي كوچولو بود و مي دونست كه دردم مي ياد و كير امير خيلي بزرگ بود. &lt;br /&gt;چون خيلي چرب بودم و خيلي هم خيس كرده بودم بعد از يه كمي فشار رفت تو امير هم كمر منو گرفت و شروع كرد به عقب و جلو كردن من با هر عقب و جلويي من آه و ناله مي كردم اونم ديگه صداش بلند شده بود مخصوصاً وقتي صداي من رو شنيد خلاصه فكر كنم 10 دقيقه اي به اين كارش ادامه داد و بعد قبل از اين كه امير شيره وجودش خالي بشه ازم پرسيد كه كجا بريزم من هم گفتم بريز وسط سينم و بعد برگشتم اونم خودشو خالي كرد و خلاصه از داغي شيرة وجود امير كه روي سينه هام بود و مدت زمان طولاني كه من براي اولين بار سكس كردم ديگه داشتم بيهوش مي شدم بگذريم كه تا زماني كه امير بره دوبار ديگه هم همه چيز تكرار شد ... بعد امير خوابيد كنارم و منو محكم بغل كرد من هم كه از كمر درد ديگه داشتم جيغ مي زدم سرمو گذاشتم روي سينه اش و به پشت خوابيدم اونم كمر منو ماساژ داد بعد هم با هم رفتيم يه دوش درست و حسابي گرفتيم و كلي لب و بوسه زير دوش حموم به اضافه كلي شيطوني هاي ديگه ... &lt;br /&gt;ماجراهاي بعدي منو و امير رو تو قسمت هاي بعدي بخونيد. &lt;br /&gt;فعلا بايد برم يه فكري براي ارضاي خودم بكنم كه دارم مي ميرم واييييييييييييييييييييي&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5322591-105889745425183368?l=hastisexy.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889745425183368'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5322591/posts/default/105889745425183368'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastisexy.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105889745425183368' title=''/><author><name>hasti</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05740508031314741630</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
