هستي خانم
 

خوش اومدي عزيزم

->>خودم
->>ايميل به هستي
->>لوگوي هستي خانم



سلام هستی يه دختر ۲۰  ساله هست مثل همه  دخترها فقط قدرت بيان  احساسش رو پيدا کرده و در زمينه علاقش داره تلاش  ميکنه شما هم تشويقش  کنيد دوستتون دارم>هستی



داستانهای قبلی هستی خانم 
دوست جونای من 

Thursday, August 28, 2003


سلام من اومـــــــــدم، خوبيد. دلم براتون يه ذره شده بود واي كه مردم از بس ننوشتم راستش يه كم هم تنبلي خودم بود امروز 2 ساعت روش وقت گذاشتم بلاگم فعلا درست شد اگه مشكلي پيش نياد.
خلاصه دوستاي خوبم سعي كردم همه چيز رو مرتب كنم و از اين آشفتگي درش بيارم. نمي دونم نتيجه چي شد به هر حال منو باخبر كنيد تا يه حالي بهتون بدم.
با يكي دو تا از دوستان يه بلاگ گروهي داريم كه فعلا از كون گشادي دوستان فقط هستي خانم اونجا مي نويسه. اميدوارم زودتر سه كافاشونو جمع و جور كنن و مطلب بدن وگرنه از همين جا تهديد مي كنم كه ديگه مطلب اونجا نمي ذارم(چقدر ازم حساب مي برن!!!). حتما اونجا هم يه سري بزنيد كه لوگوشو گذاشتم براتون. هر كسي هم اسمش از قلم افتاده و تو لينكها نيومده حتما با ايميل به hasti236@yahoo.com خبر بده و موضوع رو هم لينك بذاره تا حتما اين كار رو بكنم.(هووو منحرف منظروم اين بود كه لينكشو اضافه كنم). و دوستاني هم كه دوست داشتن لوگو خوشگل هستي خانم رو اضافه كنن.
قبل از اين كه داستانم رو شروع كنم بايد ازتون تشكر كنم كه منو تنها نذاشتيد .لطفاً دوستانتون رو هم خبر كنيد(چقدر تحويل!!!).
ماجراي اين بارم برمي گرده به دي ماه سال پي تولد يكي از دوستام(كيارش)... فكر كنم 26 دي ماه بود كه همگي دعوت شديم به تولد دوست پسرم خير سرش همه دوستامو هم دعوت كرده بود منم از اونجايي كه مي خواستم يه ذره حالشو بگيرم به دوستام گفتن هر چند نفر كه دوست دارن بيارن تا حسابي تو خرج بيوفته منم منم نكنه و چون غذا رو بيرون سفارش داده بودن مي دونستم كه حسابي حالش گرفته مي شه.
از اونجايي كه به ظاهر (و البته در باطن) دختر مثبتي هستم مامان كيارش من رو نهار دعوت كرد و خواهش فرمود كه ناهار هم اونجا باشم بعد از كلي كلاس گذاشتن قبول كردم ساعت 11 بود كه كارم تو آرايشگاه تموم شد و راهي خونه كيرش( ببخشيد كيارش) تا لباسهامو كيارش برام بياره تو و جاي ماشين رو عوض كنه منم با راهنمايي خواهر كيارش رفتم تو و ديدم پدر محترمه هم تشريف دارن ... عجب باباي كوني داشت جلو زنش چنان گوشة لب منو بوسيد كه اثر روژم روي لبش موند منم زود احوالپرسي رو تموم كردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض كنم و منتظر كيارش شدم وقتي اومد تو اتاق كمكم كرد تا لباسامو عوض كنه(بهونه بود...) خلاصه وقتي لباس پوشيدم و مي خواستم برم بيرون كيارش گفت :« هستي جان بعد از ناهار هر وقت صدات كردم بيا بالا آخه مامان و خواهرم مي خوان برن آرايشگاه و بابا هم عادت داره بعد از ناهار چرت بزنه.» منم با خنده گفتم:« باشه، ولي فكر نمي كنم امروز بابات بخواد بخوابه» ناهار رو با هم خورديم ، در حين ناهار نمي دونيد چند بار تلفن داشتم ديگه حسابي عصبي شده بودم همه مي خواستن آمار بدن كه چند نفري مي يان راستش كيارش با من و دوستام كلا دقيقا 36 نفر رو دعوت كرده بود ولي اين طور كه من حساب مي كردم نزديك به 73 نفر مي شديم.
ناهار رو كه خورديم باباي كونيش شروع كرد با من بحث كردن از همه جا حرف كشيد وسط تا اين كه خواهر كيارش رفت آرايشگاه و مامانش خونه موند (فكر كنم فهميد دودول آقاي پدر ياد هندوستان كرده ) وقتي اين طور شد يه كم خيالم راحت شد و كيارش هم تا فهميد رفت بالا و با صداي بلند گفت:« هستي جون بيا بالا مي خوام برات گيتار بزنم» منم معذرت خواهي كردم و رفتم طبقه بالا... صداي گيتار كيارش رو مي شد شنيد به محض اين كه از در اتاق رفتم تو كيارش در رو پشت سرم بست و با تعجب ديدم كه صداي نوار بوده و تمريناش رو ضبط كرده، كيارش هم از پشت محكم بغلم كرد و گفت: «هستي دلم براي لبات يه ذره شده». منم سريع گفتم : « بيخود حوصله دوباره آرايش كردن رو ندارم»، و بعد هم با يه لحن مظلومانه اي گفتم: «كيارش جون هستي بي خيال شو» گفت:« دختر خجالت بكش مگه تو بلد نيستي خودتو آرايش كني خوب ديگه بحث بي بحث تا ساعت 6 بعد از ظهر كلي وقت داريم».
- « تو خجالت بكش مامان و بابات پائين نشستن و تو اين بالا واسه خودت حال مي كني»
- «با بابام راحتم بهش گفتم كه كار دارم و به مامان هم گفتم مي خوام با هستي حرف بزنم مزاحمم نشيد»
خلاصه به هر طريقي بود كيارش راضيم كرد كه موقعيتش رو درك كنم و معتقد بود كه بهترين هديه تولد براش اينه كه يه خلوت درست و حسابي داشته باشه اونم 3 ساعت. منم ازش قول گرفتم كه نخواد دراز بكشم چون حوصله مرتب كردن مو رو ندارم و اونم قبول كرد.
چشمتون روز بد نبينه آدم مگه چقدر توان داره 3 ساعت اونم يا روي صندلي يا سر پا. ولي خيلي حال كردم آخه تا حالا موقعيت اين مدليشو تجربه نكرده بودم كيارش هم زود نوار رو زد اولش كه زود تموم نشه.
منم نشستم روي مبل و كيارش با يه لب كوچولو شروع كرد واقعا تبحر خاصي داشت اصلا لبامو محكم نمي بوسيد يه كاري مي كرد كه دلم مي خواست لبامو گاز بگيره ولي اون اين كار رو نمي كرد.
خيلي آروم زبونشو مي كشيد روي لبام و گاهي اوقات هم مي يومد سمت چونم و يه گاز كوچولو از چونم مي گرفت كيارش تو يه چشم بهم زدن لباساشو در آورد و با يه شلوارك جلوم وايستاد و بد هم لباساي منو در آوردن البته از اونجايي كه يه بلوز كشي تنم بود خيلي راحت در مي يومد و سوتينم هم از جلو باز مي شد خلاصه كلي خوش به حالش شد و بعد از اين كه سوتينم رو در آورد شروع كرد به خودن سينه هام با چنان ولعي مي خورد كه يه لحظه فكر كردم اين بچه حتي وقتي شيرخواره بوده از سينه مامان جونش شير نخورده وقتي نگاه منو ديد خودش خندش گرفت و گقت:« هستي به جون خودم دارم مي ميرم از شق درد اگه امروز هم جور نمي شد حتما يه جا رو گير مي آوردم تا با هم بريم اونجا و آروم دست منو كه كنار صورتش بود بوسيد.
و بهد هم بلند كردم و ازم خواست بايستم منم همون كاري كه مي خواست رو انجام دادم راستش يه كم دلم براش سوخت. و همون طور كه ازم لب مي گرفت دستاش آروم از روي سينم اومد روي پهلوهام و بعد هم رفت سراغ زيپ شلوارم كه از بغل باز مي شد و شلوارمو زيپشو باز كرد چون شلوارم نخي بود خيلي راحت از تنم جدا شد منم براي اين كه لباس زيرم معلوم نشه يه شورت نيمه سفيد پوشيده بود. همون طور كه بدنمو لمس مي كرد منو برد طرف ميز تحريرش و منو نشوند روي ميز و ازم خواست پامو بذارم روي لبه صندلي كه يه كم بالاتر باشه و خودش خيلي سريع روي زانوهاش نشست و سرشو گذاشت وسط پام اولي با دست يه كم باهام ور رفت حسابي تحريك شده بودم و تمام بدنم درد مي كرد از طرفي هم اصلا به كيارش دسترسي نداشتم وقتي كيارش حالمو ديد موقعيتش رو يه كم عوض كرد و دستشو آورد طرف دهنم منم انگشتشو كردم تو دهنم و با انگشت وسطش مشغول شدم كه مي دونستم خيلي دست داره و اونم با نوك زبونش چوچولمو مي لرزوند. هم برام لذت بخش بود و هم اينكه خيلي خسته شده بود.
بعد از اين كه كيارش حسابي تحريكم كرد بلند شد و روبروم ايستاد و شروع كرد لب گرفتن منم با دستم شلواركش رو كشيد پائين و خودش كمك كرد و چون كيارش خان معتقداً كه شرت اذيتشون مي كنه با پائين كشيدن شلواركش كيرش انگار از قفس آزاد شده بود، منم با كيرش ور مي رفتم خلاصه بعد از نيم ساعت كيارش خان حالش جا اومد و به قول يكي از دوستام مجبور شد از دستمال كاغذي استفاده كنه. وقتي هر دومون خسته و نالان نشستيم روي كاناپه من سرمو گذاشتم روي سينه كيارش و نوك سينشو بوسيدم اونم ازم تشكر كرد و همون طور كه سرم روي سينش بود سرمو بوسيد در همون حين بود كه صداي در اومد و بابا جان كيارش گفت: «كيارش يه دقيقه بيا اونم سريع زير پيرهنش رو پوشيد و رفت جلوي در خيلي جالب بود باباش وقتي ديدش گفت خسته نباشي !!!! (اي باباها يه ذره با پسراتون دوست باشيد به خدا خودتون هم بي نصيب نمي شيد يه موقع ديديد خودتون احتياج داشتيد و خانم محترمه در دسترس نبود).
وقتي كيارش اومد گفت مامان ميگه بيايد چاي بخوريد بابا اومده بود كه اگه ما نمي ريم پائين برامون بياره و منتظر جواب من شد. منم گفتم بريم پائين بهتره...
و لباسامو پوشيدم كيارش هم رفت كيفم رو آورد و آرايشم رو مرتب كردم و رفتيم پائين.... خلاصه خيلي بهمون خوش گذشت مخصوصا وقتي بچه ها اومدن يه سري هاشون نتتونسته بودم همراه بيارن و فقط با دوست پسراشون بودن ولي باز هم كلي زياد شديم باباي كيارش كه چيزي نفهميد مدام با رستوران در تماس بود در نهايت البته زياد نشديم 68 نفر شديم و كلي حال كرديم مخصوصا وقتي با باباي كيارش رقصيدم!!عجب باباي باحالي داشت خدا به آدم از اين باباها بده به قول دوست جونم نيتشون فقط خيرخواهانه هستش...
ــ
حال كرديد؟؟؟؟؟ خوشتون اومد؟؟؟ مي خواستم دو قسمتيش كنم تا خسته نشيد ولي بايد جبران اين همه ننوشتن رو مي كردم به هر حال اگه خسته شديد ببخشيد زنگ بزنيد به gf تون و يه كم با هم tele sexكنيد خستگيتون در مي ره ...
هستي دوستتون داره هوارتا

hasti  ||  9:37 PM


دارم سعی می کنم تا اینجا رو سامانی بهش بدم خیلی زود می نویسم براتون فدای شما هستی
hasti  ||  3:22 PM


Saturday, August 23, 2003

سلام اومدم بگم به بلاگ جدیدم سر بزنید یه هوا خوشحالم کنید اینم آدرسش http://harfhayema.blogspot.com و اینم لوگوی خوشگلش


hasti  ||  4:52 PM


Friday, July 25, 2003

درد و دل
«دلم لك زده بود براي يه سكس درست و حسابي، نمي دونستم چيكار كنم، دلم مي خواست به مجيدخبر بدم، آخه خونه هيچ كسي نبود... ضبط رو روشن كردم ولي آهنگ sexy lady حالمو بيشتر گرفت... خدايا آخه من چي كار كنم، من نياز دارم، من بايد اين نيازمو برطرف كنم، ولي چه جوري؟؟؟ تو اين مملكت لعنتي اصلا هيچ كاري نمي شه كرد بابا تن و وجود مال خودمه مي خوام اصلا نابودش كنم به كسي چه ربطي داره؟
تا حالا فقط با يه نفر بودم و كنارش خوابيده بودم كه اونم عزيزترين فرد زندگيم بود اينقدر دوستش داشتم كه هر كاري مي خواست براش انجام مي دادم ولي اون روز هم از مجيد خبري نبود... از خود ارضايي مي ترسيدم، نمي دونم چرا ولي تا حالا اين كار رو نكرده بودم شاد چون هميشه وقتي نياز داشتم، اين نياز توسط مجيد برطرف مي شد...
تا ظهر صبر كردم وقتي ديدم از مجيد خبري نشد به اين نتيجه رسيدم كه خودم دست به كار شم، كارت ماهواره رو تو دستگاه گذاشتم و دستگاه رو روشن كردم، اولين كانالي كه انتخاب كردم كانال XXL بود كه فهميدم فقط شبها برنامه داره، رفتم روي كانال sex view، 15 دقيقه اي نگاه كردم كه مدام تبليغات زن هاي سكسي بود و اينقدر شماره روي صفحه بود كه اعصابمو خرد كرد... يه كم كه گذشت يه كليپ پخش كرد كه دو تا دختر همديگر رو ارضا مي كردن و يكي از دوستانشون هم از كنار داشت اين صحنه رو مي ديد و با خودش مشغول بود... وقتي اون شخص سوم رو ديدم سعي كردم يه كم حركاتش رو دقت كنم تا ببينم چي كار مي كنه و ياد بگيرم، ناخودآگاه چشمامو بستم و وجود مجيد رو كنار خودم حس كردم دستم رو بردم طرف سينه هام ولي سوتينم خيلي محكم بود و نمي تونستم خوب نوكشون رو پيدا كنم دكمه هاي لباسمو باز كردم و بعد بند هاي سوتينم رو آزاد كردم بعد از 5 دقيقه هر كدوم از لباسهام به طرفي پرت شده و بود و دستم هم روي نوك سينه هام بود با چنان هيجاني نوكشو رو لمس مي كردم كه خودم هم تعجب كرده بود و همين طور هم چشمم رو دوختم به تلويزيون، يكي از دستام رو گذاشتم وسط پام تمام بدنم يخ كرده بود، وسط پام هم خيس بود راستش مي خواستم براي اولين بار كنجكاوي كنم و تمام اعضاي بدنم رو بشناسم، ولي نمي تونستم از جام بلند بشم، چشمم مدام دنبال اون كليپ بود با اينكه اولين بار نبود فيلم هاي سكسي مي ديدم و به كررات ديده بودم...
دستي رو كه وسط پام بود حركتش دادم، واقعا لذت مي بردم هم از لمس بدنم هم از اين كه محتاج كسي نيستم، فهميده بودم نقاط حساس بدنم كجاست، تصميم گرفتم ظاهرش رو هم ببينم ... .
ميز رو برداشتم و درست در راستاي كاناپه گذاشتمش و دوربين فيلمبرداريم رو هم گذاشتم روش و تنظيمش كردم و زوم كردم روي خودم... .
چشمامو بستم و دستم رو روي تمام قسمت هاي بدنم حركت مي دادم، نقطه اي رو كه بعداً فهميدم بهش مي گن چوچوله خيلي حس خوبي رو بهم القا مي كرد فكر كنم 10 دقيقه اي طول كشيد تا احساس كردم هيچ نيرويي تو بدنم نمونده، بعد كه فيلم رو نگاه كردم خيلي چيزها ياد گرفتم....»
نمي دونم شما با خوندن اين مطلب چه حسي بهتون دست داد. ولي من نظر خودم رو براتون مي نويسم:
1- لعنت به اين وضع مملكت كه دخترها و پسرهاش مجبوراً براي ارضاي روحي و جنسي خودشون اينقدر عذاب بكشن ، داشتن سكس هر دو هفته يكبار از طرف پزشكها امري ضروري ذكر شده تا راهي باشه براي دفع سموم از بدن ولي حالا من و شما مجبوريم تو تنهايي هامون اين نيازمون رو براورده كنيم.
2- انجام عمل خودارضايي چه براي دختر و چه براي پسر به نظر من مي تونه توي سكس هاي دو نفره خيلي كمكشون كنه و مي تونن خيلي از قسمتهاي بدنشون رو بشناسن.
3- هيچ وقت از سكس هاتون فيلم نگيريد چون مثل اين دوست جون من اگه يادتون بره فيلم رو نابود كنيد يا پاكش كنيده بيچاره مي شيد و يه لنگتون مي ره شرق و يكي غرب ، اگر هم پسر باشيد كه هيچ چي كير مباركتون رو عمامه مي كنن دور سرتون و اينم به بركت وجود اخوندهاي ... هستش.
4- چون بحث يه كم غمناك انگيز بود يه جك هم مي گم حالتون جا بياد:
يه شب يه مرده داشته با تاكسي بر ميگشته خونه و تمام طول راه با خودش مي گفته:
آخيش الان مي رسم خونه شورت زنمو در مي يارم
آخيش الان مي رسم خونه شورت زنمو در مي يارم
بغليش مي گه: مرد چقدر بي غيرتي اين حرفها چيه بلند بلند مي زني؟
مي گه آخه مي دوني چيه صبح زود كه مي رفتم سر كار هوا تاريك بود اشتباهي شورت زنمو پام كردم..!!!!!!!
نظرتون رو برام بنويسين ولي تو كامنت نه چون مشكل داره فعلا با ايميلم باهام تماس بگيرين تا درستش كنم... ديروز يكي از بچه ها پي ام داده بود كه hit تو اومده پائين و داري شكست مي خوري!!همين جا بايد بگم من اون موقعي شكست مي خورم كه ديگه نتونم بنويسم پس من احساس شكست نمي كنم..
دوستتون دارم هوارتااااااا مواظب خودتون و سه كافاتون باشيد ...
hasti  ||  7:17 PM


Wednesday, July 23, 2003

كشتم خودمو تا درست شد

سلام واي كه دلم براي نوشتن يه ذره شده بود، بالاخره با بدبختي يه جوري فعلا اين جا رو راه انداختم چون حجم بلاگ خيلي زياد شده بود مجبور شدم يه سري از عكس ها و مطالب رو پاك كنم ولي بقيه رو دوباره گذاشتم آرشيو رو هم زود درست مي كنم...
با اين كه از دست همتون دل خورم ولي بازم مي نويسم.من مطلب ننوشته بودم شما نبايد يه سر به من بزنيد. ولي مهم نيست... تو اين مدت يه مسافرت رفتم كه اصلا بهم خوش نگذشت و زود برگشتم براي همين هم اصلا در مورد اتفاقات اونجا نمي نويسم. و اون آقا يا خانمي هم كه فكر مي كنه خيلي اطلاعات داره و مثلا اسم منو فاش كرده فقط ازش مي خوام كه اينو ثابت كنه همين!! كاش پسر بودم اونوقت يه ...... نمي خوام تهديد كنم عمل مي كنم ...
اما اين بار مي خوام در مورد هم جنس بازي براتون بنويسم اونم سه نفره ...
فكر كنم تابستون پارسال بود كه تصميم گرفتم برم مطب دندان پزشكي يكي از دوستام از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون علاوه بر دندونم همه جام هم درد مي كرد اين دوست دندون پزشكم هم خيلي دختر باحالي بود، منم تصميم گرفتم با يكي از دوستام به اسم ليلا برم كه اون موقع تازه با هم آشنا شديم اونم بد جور تنش مي خاريد و بايد بگم كه خيلي هم حشري بود ...
خلاصه اون روز صبح من و ليلا به سمت مطب حركت كرديم و از شانس بسيار خوب ما كه گير كرده تو كون خر 2 نفر قبل از ما اونجا بودن خلاصه منتظر شديم كه اونها كارشون انجام بشه و بعد به خانم منشي گفتم كه به خانم دكتر(سميرا) بگيد كه هستي اومده . بعد از اين كه منشي تشريف برد تو خود سميرا اومد بيرون و از ما استقبال كرد منم ليلا رو بهش معرفي كردم و يه چشمك بهش زدم و گفتم سميرا جون حال ما دو تا اصلا خوب نيست عزيزم زود باش خوبمون كن اونم خنديد و به خانم منشي گفت كه شما مي تونيد بريد چون من ديگه مريض نمي بينم و بعد از اين كه به دوستام رسيدگي كردم با هم مي خوايم بريم بيرون... من و ليلا و سميرا با هم رفتيم تو و مشغول صحبت شديم كه خانم منشي در زد و بعد خداحافظي كرد و رفت. قبل از سميرا من رفتم خوابيدم رو صندلي و سميرا هم مثلا مشغول شد منم بهش گفتم سميرا جون حال دندونام نگاشون كردي خوب شد برو برس به بقيه جاها و با خنده ليلا رو نگاه كرد ، منم گفتم از خودمونِ ... سميرا هم بدون معطلي شروع كرد به لب گرفتن از من واي نمي دونيد چقدر با حال لب مي گرفت فكر نمي كنم ديگه كسي پيدا بشه كه اون طوري لبام رو نوازش كنه... خيلي آروم لباش رو مي ماليد به لبام و با نوك زبونش روي لبام حركت مي كرد طفلي ليلا هم همين طوري ما رو نگاه مي كرد. سميرا كنار اتاقش يه تخت بيمارستاني داشت. آروم بلند شدم و بعد هردو لباسامونو در آورديم و از ليلا هم خواستيم به ما ملحق بشه و من رفتم طرفش و يه لب محكم ازش گرفتم ... دكمه هاي مانتوشو در آوردم و خودش بقيه لباساشو در آورد.
من و سميرا هم لخت تو بغل هم مشغول عشق بازي بوديم يه لحظه احساس كردم يكي داره از روي شورتم بهشتم رو لمس مي كنه سرمو يه كم بلند كردم ديدم ليلا هم مشغول شده همون طور كه من دراز كشيده بودم سميرا نوك سينه هامو مي خورد و هر از گاهي يه گاز كوچولو ازشون مي گرفت و ليلا هم كم كم دستشو برد بود تو شرتم و كنار تخت ايستاده بود.. كنار تخت يه فايل بود كه مخصوص پرونده ها بود منم پام بلند كرده بودم و روي اون گذاشته بود كه ليلا ازم خواست پامو پائين بيارم تا شرتمو در بياره و منم اين كار رو كردم، ليلا سرش رو گذاشت لاي پام و شروع كرد ليسيدن دور تا دور بهشتم و از طرفي هم سميرا خيلي حشري شده بود يه كم كه گذشت من از شدت هيجان ديگه نمي تونستم پامو باز نگه دارم و پاهام مي لرزيد كه ليلا سريع با بند مانتوي خودش يكي از پاهامو بست به دستگيره فايل و اون يكي پامو هم با دستاش نگه داشت با تعجب نگاش كردم و گفتم ليلا !!!!
اونم خنديد و گفت بذار اين مدليشو هم تجربه كنيم و سميرا هم استقبال كرد و گفت هستي منم الان اين پاتو مي بندم و سريع اين يكي پامو بست به پايه تخت ... طوري بود كه اصلا نمي تونستم پاهامو حركت بدم راستش خودمم بدم نمي يومد ..
ليا اول با دستش شروع كرد به بازي كردن و آروم آروم نوازش دادن چوچولم چون مي دونست خيلي به اين كار حساسم ، سميرا هم اومد روي تخت و دو زانو نشست جولي صورت من و منم با دستم لاي پاشو باز كردم و شروع كردم به خوردن لباي كسش ولي چون خودم خيلي حالم بد شده بود اصلا نمي تونستم اونو خوب ارضا كنم. ليلا هم مدام زبونش رو فشار مي داد روي چوچولم تمام بدنم درد گرفته بود و ناله هام به داد تبديل شده بود و از طرفي هم خودم مسيرا رو با دست ارضا مي كردم فكر كنم اين حالتمون 1 ساعت و نيمي طول كشي هر سه تقريبا بي حال شده بوديم و نمي تونستيم تكون بخوريم... من همون طور روي تخت دراز كشيدم و بچه پاهامو باز كردن و سميرا هم خودشو به يونيت رسوند و روي صندلي دراز كشيد و ليلا هم دراز كشيد روي كاناپه تو اتاق طفلكي ليلا يلي از خودش مايه گذاشته بود ولي هر كاري مي كردم نمي تونستم از جام تكون بخورم اين بار سميرا انگار ذهن منو خونده باشه بلند شو د همون طور كه پاهاي ليلا روي زمين بود سرشو برد لاي پاي ليلا و مشغول شد و با دستاش هم سينه هاي ليلا رو مي ماليد منم مشغول تماشاي اون دو تا شدم نمي دونيد چقدر لذت داشت ... سميرا از ليل خواست بلند بشه و هر دو تا ايستادند و سميرا همون طور كه باسن ليلا تو دستاش بود شروع كرد به لب گرفتن و بعد هم زير پاهاي ليلا نشست و پاهاشو باز كرد و شروع كرد با زبون لرزوندن چوچولة ليلا اونم سر سميرا رو محكم فشار مي داد و موهاشو مي كشيد. و بعد ليلا رفت سمت كاناپه و پشتشو كرد به سميرا و روي زانوهاش نشست ، سميرا هم با زبون دام مي رفت سراغ سوراخ كون ليلا و انگشتشو مي كرد تو و بيرون مي آورد و يه كم كه گذشت با دو تا انگشت اين كار رو مي كرد انقدر ليلا رو تحريك كرد تا خودش از سميرا تشكر كرد اون دو تا كنار هم چنان همديگرو بغل كرده بودن كه آدم لذت مي برد ... راستش اينقدر خسته بودم كه نمي تونستم تكون بخورم هر سه همون طوري خوابيديم نمي دونم چقدر خوابيده بوديم كه با صداي زنگ همراهم بيدار شدم و ديدم كه مامان جونم ميگه زود بيا خونه و مجبور شدم بلند شم رفتم تو دستشويي و بدنمو تميز كردم و بعد اون دو تا رو بيدار كردم واي كلي خنديديم طفلكي سميرا چنان گازي از اونجاش گرفتم كه مي گفت هستي تا يه هفته كبود بود خوب شوهر نداشت وگرنه بيچاره مي شد ...
خاصه خيلي بهمون خوش گذشت. دفعه بعد ماجراي خودمو با شوهر دوستم و دوستم شيدا كه تقريبا سه ماه پيش بود براتون تعريف مي كنم. دعا كنيد زودتر اينجا رو خوشگل كنم... در مورد لينك ها هم بايد بگم كه چون قالب اينجا به هم ريخته بود مجبور شدم از كپي كه قبلا گرفته بودم استفاده كنم از همه دوستام معذرت مي خوام ولي شما حتما بهشون سر بزنيد اينم لينكاشون...
گايانه، نواربهداشتي، پويا، چوچولسرا كه خيلي دوستش دارم، شوريده، داريوش كبير،پسر ايروني، سيب زميني كه داستاناي منو با اجازه خودم و با اسم خودم براتون مي ذاره و ... ببخشيد اگه كسي از قلم افتاد خوش باشيد.
هستي خيلي دوستتون داره
hasti  ||  12:29 AM